عبدالله بن عفیف ازدی

بازدید : 125
12 شهريور 1400
100 / 18.8
 

عَبدُالله بْن عَفیف اَزْدی(شهادت ۶۱ق)، از یاران امام علی و امام حسین(ع). او در جنگ‌های جمل و صفین چشمانش را در رکاب علی(ع) از دست داد. پس از واقعه عاشورا، به سخنان ابن زیاد در نکوهش اهل بیت در مسجد کوفه اعتراض کرد و در نتیجه به دستور ابن زیاد سر از تنش جدا نمودند و بدنش را در کناسه کوفه به‌دار آویختند. او نخستین شیعه‌ای بود که پس از شهادت امام حسین(ع) به شهادت رسید. او اولین شیعه‌ای بود که بعد از واقعه عاشورا به دستور عبیدالله بن زیاد به شهادت رسید. عبدالله در پی اعتراض به نکوهش عبیدالله از اهل بیت (علیهم‌السلام) در مسجد کوفه، دستگیر و به دستور عبیدالله سر از تنش جدا شد. وی از اصحاب امام علی(ع) بود؛ و در جنگ‌های جمل و صفین حضور داشت؛ او در جنگ جمل چشم چپش را و در جنگ صفین چشم راستش را در رکاب حضرت علی(ع) از دست دادپس از شهادت امام حسین، عبیدالله بن زیاد در کوفه به منبر رفت و در نکوهش اهل بیت سخن گفت؛ به گزارش طبری و دیگران، ابن زیاد گفت: «الحمد لله الذی اظهر الحق و اهله، و نصر امیرالمؤمنین یزید بن معاویه و حزبه، و قتل الکذاب ابن الکذاب، الحسین بن علی و شیعته؛ خدای را سپاس که حق و اهلش را ظاهر کرد، امیرالمومنین یزید بن معاویه و حزبش را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو - حسین بن علی و پیروانش - را کشت.» هنوز سخن ابن زیاد تمام نشده بود که عبدالله بن عفیف اعتراض کرد و گفت: اى پسر مرجانه! دروغگو پسر دروغگو، تو و پدرت هستید و نیز كسى است كه به تو حكومت داد و پدرش. اى ابن مرجانه! آیا پسرانِ پیامبران را می‌‏كشید و سخن صدّیقان را بر زبان می‌‏آورید؟! ابن زیاد دستور داد او را دستگیر کنند. او با سردادن شعار طایفه‌اش (یا مبرور)،(به معنای نیکی شده وحمایت شده) آنها را به کمک فراخواند، بستگانش او را از مجلس بیرون بردند. شب هنگام اطرافیان ابن زیاد خانه‌اش را محاصره کردند. وی نابینا بود اما دخترش صفیه او را به جنگ راهنمایی می‌کرد. او را دستگیر کرده و نزد عبیدالله بن زیاد بردند پس از گفت‌و‌گویی بین آن دو، به دستور ابن زیاد گردنش را زدند و بدنش را در کناسه کوفه در جایی به نام سبخه به‌دار آویختند سبخه به معنای شوره زار همان محله کناسه در کوفه است. او اولین شیعه‌ای بود که پس از واقعه عاشورا کشته شد. والله لو فرج لی عن بصری ضاق علیکم موردی و مصدری ترجمه: به خدا سوگند اگر بینا بودم عرصه بر شما تنگ می‌شد از دختری به نام صفیه، برای او در منابع یاد شده است، هنگامی که مأموران ابن زیاد به خانه او حمله کردند. صدای سم اسبان را شنید و پدرش را با خبر نمود. از آنجا که پدرش نابینا بود، پدرش را در جهت و سمت دشمن راهنمایی می‌کرد تا از خود دفاع کند.

مجموعه : نخبگان، مشاهير و هنرمندان
ارسال کننده: محمد اژدری (یزد)
کلمات کليدي :



رسانه های مرتبط