حکایت پهلوان ترسو

در حال بارگذاری ...ویدیو
5

15 مهر 1397

حکایت پهلوان ترسو کاروانی برای سفر در بیابان حرکت می کرد رئیس کاروان پیرمردی دانا و با تجربه بود بنام سالار خان که کاروان را هدایت می کرد .او پسری داشت بنام بهادر که واقعا شجاع و دانا بود و در رکاب پدر خودش به کاروان کمک می کرد ودرمین کاروان مرد قوی هیکلی بود که ادعای پهلوانی داشت اما ترسو بوداسمش قدرت بود . کاروان در را ه به آبگیری رسید و کاروانیان بار خود را به زمین گذاشته بودند . در همین حال سر و کله راهزنان پیدا شد .راهزنان قصد غارت کاروان راداشتند . قدرت تا فهمید راهزنان آمده اند خود را در پشت سر حیوانات پنهان می کرد . بهادر اما شحاعانه سوار براسب کاروانیان را راهنمایی می کرد و و به وحدت و توان آنها کمک می کرد او از قدرت هم خواست تا درختی را بکند و به سر دزدان بزند و مردم هم آتش بیفروزند تا دزدان بترسند و بروند به این ترتیب کاروان از دست راهزنان نجات یافت و قدرت هم فهمید زور بازو فقط کافی نیست جرات و شجاعت چیز دیگری است او با بهادر دوست شد و کاروان به راه خود ادامه داد




يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.

کمربند ایمنی
کمربند ایمنی
مدت ويدئو : 04:50
بازدید : 575
برف بازی
برف بازی
مدت ويدئو : 04:38
بازدید : 1827
کنترل خشم
کنترل خشم
مدت ويدئو : 03:39
بازدید : 1092
گرگ نگهبان
گرگ نگهبان
مدت ويدئو : 4:57
بازدید : 213
خواستگاری مصادره
خواستگاری مصادره
مدت ويدئو : 3:13
بازدید : 157
همه ...
مادر
مادر
مدت پادکست : 5:43
بازدید : 1500
قصه های انقلاب
قصه های انقلاب
مدت پادکست : 5:17
بازدید : 469
قصه نی‌نی تنبل
قصه نی‌نی تنبل
مدت پادکست : 2:58
بازدید : 1095
شهر من
شهر من
مدت پادکست : 3:59
بازدید : 978
آفتاب پرست
آفتاب پرست
مدت پادکست : 1:20
بازدید : 409
همه ...
کلاه قرمزی
کلاه قرمزی
تعداد تصوير : 16
بازدید : 2830
شکرستان
شکرستان
تعداد تصوير : 16
بازدید : 4074
مدرسه موش ها
مدرسه موش ها
تعداد تصوير : 12
بازدید : 2549
همه ...