داستان مورچه و عسل

در حال بارگذاری ...پادکست

12 دي 1395

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت- نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتادولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرداز دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد .دست و پایش لیز می خورد و می افتاد ...هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد :ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شودو مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم .یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت :مبادا بروی ... کندو خیلی خطر دارد !مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد ...!بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است .مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم .بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند .مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد !!!بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار،من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شودو ممکن است خودت را به دردسر بیندازی ...مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن .من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید !بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساندولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم .مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن .من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت .بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید :یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد .مگسی سر رسید و گفت :بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم ...مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه !!!مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت ...مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی،چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود،چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنندو هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند ...!مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفتتا رسید به میان حوضچه عسل،و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند ...مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استواراز تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت تر شد بند اوهرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد :عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید .اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهممورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت :نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است ...


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
ساعت
ساعت
مدت ويدئو : 03:53
بازدید : 358
خوبی کردن به دیگران
خوبی کردن به دیگران
مدت ويدئو : 2:36
بازدید : 69
صرفه‌جویی به‌ هنگام گردش و تفریح
صرفه‌جویی به‌ هنگام گردش و تفریح
مدت ويدئو : 06:15
بازدید : 1315
زنبور طلا
زنبور طلا
مدت ويدئو : 05:29
بازدید : 572
موش کور
موش کور
مدت ويدئو : 04:48
بازدید : 944
همه ...
بزرگ ترین خانه عنکبوت پادراز
بزرگ ترین خانه عنکبوت پادراز
مدت پادکست : 4:48
بازدید : 726
نخودی
نخودی
مدت پادکست : 0:45
بازدید : 454
لی لی حوضک
لی لی حوضک
مدت پادکست : 2:21
بازدید : 623
زیر درخت سیب
زیر درخت سیب
مدت پادکست : 3:50
بازدید : 504
خاله شاخ نبات
خاله شاخ نبات
مدت پادکست : 4:51
بازدید : 1184
همه ...
مدرسه موش ها
مدرسه موش ها
تعداد تصوير : 12
بازدید : 2633
رضا فلاح
رضا فلاح
تعداد تصوير : 8
بازدید : 14
کلاه قرمزی
کلاه قرمزی
تعداد تصوير : 16
بازدید : 2917
سهراب یل بیرانوند
سهراب یل بیرانوند
تعداد تصوير : 12
بازدید : 14
شکرستان
شکرستان
تعداد تصوير : 16
بازدید : 4336
همه ...