بد شانسی مقدمه خود شانسی

در حال بارگذاری ...پادکست
2.5

17 شهريور 1395

روزی اسب پیرمردی فرار کرد. مردم گفتند: چقدر بدشانس. پیرمرد گفت از کجا معلوم. فردای آن روز اسب پیرمرد با چند اسب وحشی برگشت. مردم گفتند چقدر خوش شانس. پیرمرد گفت از کجامعلوم. پیرمرد از روی یکی از اسب ها افتاد و پایش شکست. مردم گفتند چقدر بدشانس. پیرمرد گفت از کجا معلوم. فردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند بجز پسر پیرمرد را که پایش شکسته بود. مردم گفتند چقدر خوش شانس. پیرمرد گفت از کجا معلوم.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
حکایت هارون الرشید و بهلول
حکایت هارون الرشید و بهلول
مدت ويدئو : 03:32
بازدید : 489
ملاحضه
ملاحضه
مدت ويدئو : 1:37
بازدید : 173
راننده شهید
راننده شهید
مدت ويدئو : 2:49
بازدید : 156
برخیزید
برخیزید
مدت ويدئو : 3:23
بازدید : 135
صدایش صبح بلند می شود
صدایش صبح بلند می شود
مدت ويدئو : 5:00
بازدید : 174
همه ...
خرگوش خونه نداره
خرگوش خونه نداره
مدت پادکست : 5:10
بازدید : 557
زرگر آینده نگر
زرگر آینده نگر
مدت پادکست : 1:39
بازدید : 343
داستان اسکندر مقدونی
داستان اسکندر مقدونی
مدت پادکست : 5:28
بازدید : 1922
باید به سرت بزند
باید به سرت بزند
مدت پادکست : 2:16
بازدید : 495
توبه مرد حبشی
توبه مرد حبشی
مدت پادکست : 1:39
بازدید : 743
همه ...
بقعه پیر تاکستان
بقعه پیر تاکستان
تعداد تصوير : 12
بازدید : 2758
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
تعداد تصوير : 12
بازدید : 904
عمل جراحی
عمل جراحی
تعداد تصوير : 1
بازدید : 1466
دختـر بچـه ی گل فروش
دختـر بچـه ی گل فروش
تعداد تصوير : 1
بازدید : 6014
اپرای هانسل و گرتل
اپرای هانسل و گرتل
تعداد تصوير : 20
بازدید : 932
همه ...