داستان لاکپشت

در حال بارگذاری ...پادکست

22 شهريور 1394

لاک پشتی بود که با عقربی در نزدیکی همدیگر زندگی می کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزی از روزها در محل زندگی آنها اتفاقی افتاد و زندگی آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل دیگری کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طی مسافتی طولانی به رودخانه‌ای رسیدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جای خود آرام ایستاد و به لاک پشت گفت : می بینی که چقدر بد شانس هستم ؟ لاک پشت گفت : مگر چه شده ؟ موضوع چیست ؟ عقرب گفت : من الآن نه راه پیش دارم و نه راه پس اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق می‌شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا می‌شوم. لاک پشت گفت : ناراحت نباش . ما با هم دوست هستیم ، پس باید در غم و شادی به یکدیگر کمک کنیم . من می‌توانم به آسانی از رودخانه عبور کنم . بنابراین تو می‌توانی بر پشت من سوار شوی و با هم از رودخانه عبور کنیم . مگر نمی‌دانی که بزرگان گفته‌اند: دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی عقرب گفت : خدا خیرت دهد دوست وفادارم . باید بتوانم روزی محبت تو را جبران کنم. سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چیزی دارد پشتش را خراش می‌دهد . لاک پشت از عقرب پرسید : آن بالا چه کار می کنی ؟ این سر و صداها از چیست ؟ عقرب پاسخ داد : چیز مهمی نیست . سعی می کنم جای مناسبی پیدا کنم تا بتوانم تو را نیش بزنم. لاک پشت که متعجب شده بود، با ناراحتی گفت : « ای موجود بی‌رحم و بی‌انصاف ! من زندگی‌ام را برای نجات تو به خطر انداخته‌ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم، با این وجود، تو می‌خواهی مرا نیش بزنی ؟ هرچند که نیش تو بر پشت من هیچ اثری ندارد . نه به آنکه دم از دوستی می‌زنی و نه به آنکه می‌خواهی جان مرا بگیری . دلیل این همه خیانت و بدخواهی‌ات چیست ؟ عقرب گفت از تو انتظار این حرفها را نداشتم . من در حق تو هیچ خیانتی نکردم و بدخواه تو نیستم . حقیقت این است که طبیعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چیز را حتی نزدیکترین دوستانش را می‌سوزاند . طبیعت من هم نیش زدن است، وگرنه من با تو دشمن نیستم، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنیده‌ای که گفته‌اند: نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است لاک پشت حرفهای عقرب را تأیید کرد و گفت: تو راست می‌گویی . تقصیر من است که از بین این همه حیوان، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده‌ام . هر چقدر به تو خوبی کنم ، باز هم طبیعت تو وحشیانه است. من نمی‌خواهم با تو دوست باشم . تنها بودن بهتر از آن است که دوستی مانند تو داشته باشم. لاک پشت این حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
انیمیشن زباله پاش ها
انیمیشن زباله پاش ها
مدت ويدئو : 1:40
بازدید : 232
عشایر و جنگ تحمیلی
عشایر و جنگ تحمیلی
مدت ويدئو : 4:54
بازدید : 703
کمک به همسر
کمک به همسر
مدت ويدئو : 1:59
بازدید : 120
نقاشی گاو
نقاشی گاو
مدت ويدئو : 01:46
بازدید : 337
دندون درد
دندون درد
مدت ويدئو : 5:00
بازدید : 85
همه ...
گوزن مهربون
گوزن مهربون
مدت پادکست : 5:14
بازدید : 1332
خرگوش توپولی
خرگوش توپولی
مدت پادکست : 2:42
بازدید : 2774
بهترین عموی دنیا
بهترین عموی دنیا
مدت پادکست : 3:19
بازدید : 1829
مشکل آقای مربع
مشکل آقای مربع
مدت پادکست : 7:09
بازدید : 632
جیک جیکو
جیک جیکو
مدت پادکست : 4:39
بازدید : 1444
همه ...
رضا فلاح
رضا فلاح
تعداد تصوير : 8
بازدید : 156
مدرسه موش ها
مدرسه موش ها
تعداد تصوير : 12
بازدید : 2756
سهراب یل بیرانوند
سهراب یل بیرانوند
تعداد تصوير : 12
بازدید : 215
شکرستان
شکرستان
تعداد تصوير : 16
بازدید : 4674
کلاه قرمزی
کلاه قرمزی
تعداد تصوير : 16
بازدید : 3083
همه ...