قصه خر خردمند وگرگ نعلبند

در حال بارگذاری ...پادکست

15 ارديبهشت 1394

خرخردمند وگرگ نعلبند روزی مرد ی روستایی کوله باری روی خر خود گذاشت وبه صحرا رفت در صحرا پای خر به گودالی فرورفت وبه زمین غلطید وپاش شکست . مرد روستایی خر را در صحرا رها کرد ورفت .خر ناراحت شد وگفت تا حالا که برای او کار می کردم هیچ ،اما اکنون که پایم شکسته مرا رها کرد با گرگ بیابانورفت . طولی نکشید که گرگی از دور پیدا شد .خر فکری کرد ونقشه ای کشید وبه زوراز جا بلند شد وروی پای خود ایستاد وبه گرگ خوشحال گفت به به ای سالار درندگان سلام .گرگ گفت چرا اینجا خوابیده بودی خر گفت نخوابیده بودم افتاد ه بودم بیمارم ودردمند م حالام از جام نمی تونم فرار کنم حالام در اختیار توام مرگ من نزدیک است هیچ کس هم در اینجا نیست . اما تو گناه کشتن من را به جان نخرمی دانی که خر تا زنده است جانش برایش عزیز است خوب صبر کن تا من بمیرم وطعمه تو شوم من هم در ازای این محبت تو به تو چیز با ارزشی می دهم که با آن بتوانی صدها خر را بخری وبخوری گرگ گفت خر را با حرف می خرند یا با پول خر گفت من هم همین را می گویم این را بدان که صاحب من مردی پولدار بود وثروتمند که طلا ونقره زیادی داشت برای من هم زندگی خوبی فراهم کرده بود .چون در نظرش خیلی عزیز بود م طلا ونقره زیادی خرج من می کرد آخور من را از سنگ مرمر ساخته بود و طویله ام را با آجر وکاشی فرش می کرد و توبره را با ابریشم می بافت و پالان مرا از حریر ومخمل می دوخت وبجای کاه وجو همیشه به من نقل ونبات می داد . گوشت من هم خیلی شیرینه ،حالا می خوری ومی بینی ، اونوقت چون خیلی خاطرم عزیز بود ومن خیلی براش عزیز بودم نعلهای من را از طلا ی خالص می ساخت من امروز بی اجازه و تنها به صحرا اومده بودم که حالم بهم خورد من خیلی خر ناز پرورده ای هستم بیا نعلهای طلایی من را ببین واون ها را بکن بیا ببین چه نعلهای گرانبهای دارم اونها را برای خودت بردار وبرو بفروش .بله همونطور که دیگران به طمع مال ومنال می افتند گرگ هم به طمع افتاد ورفت تا نعلهای خر را ببینه .خر فرصت را غنیمت شمرد و با همه زور ی که داشت لگد محکمی به گرگ زد و ودندانهاشو تو دهانش ریخت ودستش رو شکست گرگ از ترس واز درد فریاد کشید و گفت عجب خری هستی وبعد گرگ راهش رو گرفت ورفت . در راه به روباهی رسید روباه با دیدن دست شکسته وپای مجروح گرگ، گفت ای سرور عزیز این چه وضعیه دست وصورتت چی شده شکارچی تیر انداز کجا بود ؟ گرگ گفت شکارچی در کار نبود من خودم این بلا را به سر خود آوردم روباه گفت چگونه گرگ گفت آمدم کار خود را تغییر دهم این طور شد من کارم سلاخی و قصابی بود زرگری وآهنگری بلد نبودم امروز رفتم نعلبندی کنم که به این روز افتادم


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
تنگ نظر
تنگ نظر
مدت ويدئو : 1:09
بازدید : 42
کفشدوزک
کفشدوزک
مدت ويدئو : 01:28
بازدید : 164
اسراف غذا
اسراف غذا
مدت ويدئو : 03:11
بازدید : 4703
بازیافت زباله خشک
بازیافت زباله خشک
مدت ويدئو : 03:52
بازدید : 3150
نماز امام
نماز امام
مدت ويدئو : 4:41
بازدید : 74
همه ...
سنجاب دانا
سنجاب دانا
مدت پادکست : 3:04
بازدید : 1214
افسانه نمکی
افسانه نمکی
مدت پادکست : 5:53
بازدید : 1189
پیرزن کوچولو
پیرزن کوچولو
مدت پادکست : 4:36
بازدید : 1159
خرگوش نقاش
خرگوش نقاش
مدت پادکست : 3:20
بازدید : 2307
کمک به مامان
کمک به مامان
مدت پادکست : 2:03
بازدید : 1128
همه ...
کلاه قرمزی
کلاه قرمزی
تعداد تصوير : 16
بازدید : 2506
مدرسه موش ها
مدرسه موش ها
تعداد تصوير : 12
بازدید : 2290
شکرستان
شکرستان
تعداد تصوير : 16
بازدید : 3239
همه ...