اصلا هر دو قاشق مال تو

در حال بارگذاری ...پادکست

12 اسفند 1393

در روزگاران گذشته و در شهری دور پسر جوانی همراه با پدر و مادر پیر خود زندگی میکرد. روزی از روزها پدر و مادر جوان به این فکر افتادند که برای پسر خود همسری برگزینند به همین منظور آنها به خواستگاری دختری رفتند ولی وقتی پسر از خواستگاری برگشت تمام گل ها پرپر بودند و پسر آشفته بود. والدین آن پسر چندین و چند بار به خواستگار دختران دیگری رفتند ولی هر دفعه همین ماجرا تکرار می شد و دختران به آن پسر جواب رد می دادند .یک روز که پسر با پدر و مادر خود باز هم به خواستگاری رفتند ، مادر می خواست دلیل اینکه دختران به فرزند او جواب رد می دهند را بفهمد به همین منظور آهسته به پشت دری که پسر و دختر داشتند صحبت می کردند رفت و شنید که پسرش برای ازدواج با دختر یک شرط گذاشته و آن اینکه باید درخانه من غذا نخوری ...مادر که چنین شرطی را از پسرش شنید زمانی که به خانه رفتند با او صحبت کرد و گفت که دست از این شرط بیخودی که می گذارد بردار. ولی پسر جوان مسر بود و به خواستگاری هر دختری که می رفت شرطش را با او در میان می گذاشت تا بالاخره یک روز یک دختر شرط او را پذیرفت و ازدواج کردند و به زیر یک سقف رفتند . پسر صبح به سر کار می رفت و شب که می آمد می دید که زنش هیچی نخورده و هیچ ظرفی از او به جا نمانده . بعد از ماهها آنها صاحب یک دختر زیبا و سالم شدند . یک روز که مرد از غذا نخوردن همسرش متعجب شده بود زودتر به خانه آمد و در گوشه ای پنهان شد ولی دید که همسرش غذا خورد و قاشقش را درون ظرف فرزندش گذاشت مرد که عصبانی شده بود فریاد زد که تو فرد دورویی هستی غذا می خوری و قاشقت را پنهان می کنی. زن که به ستوه آمده بود فریاد برآورد بله می خورم مگر آدم بدون غذا می تواند زنده باشد؟ مرد که از حرف زن که بجا هم بود و جوابی برای او نداشت ناراحت شده بود خود را بر زمین انداخت و خود را به بیهوشی زد که بلکه زن دلش به رحم بیاید. زن که دیگر به ستوه آمده بود فریاد برآورد که آهای همسایگان همسرم مرده به دادم برسید . همسایگان که گمان می کردند واقعا مرد مرده است او را به مرده شور خانه بردند ولی از آنجایی که غروب بود و نمیشد که او را دفن کنند به این خاطر اورا در گورستان و در مرده شور خانه رها کردند تا فردا او را به خاک بسپارند . وقتی که همه رفتند مرد دچار وحشت شد وبا تمام توان خود شروع به دویدن به سمت خانه کرد . او را در را زد . زن که از خواب بیدار شده بود با صدای خواب آلود گفت کیستی؟ مرد گفت: ای زن منم شوهرت . تو را بخدا در رو را باز کن میدانم من اشتباه کردم از این به بعد تو میتوانی غذا بخوری اصلا هر دو قاشق مال تو... چنین بود که زن در را برای مرد باز کرد و او را به خانه راه داد. اینچنین بود که از آن به بعد مثل اصلا هر دو قاشق مال تو بر سر زبانها افتاد.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
برای کسی بمیر که برایت تب کند
برای کسی بمیر که برایت تب کند
مدت ويدئو : 1:20
بازدید : 306
آن کس که بود سایه نشین  سایه ندارد
آن کس که بود سایه نشین سایه ندارد
مدت ويدئو : 1:31
بازدید : 233
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن
مدت ويدئو : 05:59
بازدید : 1318
خیاط هم در کوزه افتاد
خیاط هم در کوزه افتاد
مدت ويدئو : 3:06
بازدید : 165
همه ...
نان گدایی را گاو خورد دیگر به كار نرود
نان گدایی را گاو خورد دیگر به كار نرود
مدت پادکست : 5:54
بازدید : 147
مال آدم نخور برای آدم بخور
مال آدم نخور برای آدم بخور
مدت پادکست : 1:53
بازدید : 830
آدم گرسنه ایمان ندارد
آدم گرسنه ایمان ندارد
مدت پادکست : 0:22
بازدید : 677
اگر گوشت نیست آبگوشت فراوان است
اگر گوشت نیست آبگوشت فراوان است
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 115
باد آورده را باد می برد
باد آورده را باد می برد
مدت پادکست : 4:47
بازدید : 146
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.