بیننده گرامی، شما هم می توانید عکس ها و آثار صوتی و تصویری مورد علاقه خود را در نگاه به اشتراک بگذارید. لطفا از اینجا
(http://negahmedia.ir/member)
شروع کنید
ورود

ملکه گل ها

بازدید : 897
16 تير 1393
100 / 6.3
 

روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود . چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد . مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد . گل ها هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود آن ها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند . روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها از او حرف می زنند ، همین ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بیمار شده است . گل ها كه از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند . یكی از آن ها گفت : « كاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم كه این امكان ندارد ! » كبوتر گفت : « این كه كاری ندارد ، من می توانم هر روز یكی از شما را با نوكم بچینم و پیش او ببرم . » گل ها با شنیدن این پیشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز یكی از آن ها را به نوك می گرفت و برای ملكه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد . یك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد . دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید كه صدای گریه مربوط به كیست ، این صدای گریه غنچه های كوچولوی باغ بود . آن ها نتوانسته بودند پیش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهایی می كردند . ملكه مدتی آن ها را نوازش كرد و گریه آن ها را آرام كرد و سپس به آن ها قول داد كه هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند . صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی كه وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك . با این كار حالش كم كم بهتر می شد ، تا اینكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند . گل ها و غنچه ها از اینكه باز هم كنار هم از دیدار ملكه و مهربانی های او ، لذت می بردند خوشحال بودند و همگی به هم قول دادند كه سال های سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.

مجموعه : کودک، زن و خانواده/کارتون و داستان
ارسال کننده: آبادان
کلمات کليدي :
يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
ویدئو (3182)
سرقت خودرو
سرقت خودرو
مدت ويدئو : 03:03
بازديد : 998
توپ
توپ
مدت ويدئو : 5:02
بازديد : 194
قصه فیل و زرافه
قصه فیل و زرافه
مدت ويدئو : 3:38
بازديد : 230
همیشه راستشو بگو!
همیشه راستشو بگو!
مدت ويدئو : 02:04
بازديد : 799
پادکست (153)
پیرزن کوچولو
پیرزن کوچولو
مدت پادکست : 4:36
بازدید : 1352
قالیشویی موشها
قالیشویی موشها
مدت پادکست : 2:28
بازدید : 981
حکایت موش و قالب پنیر
حکایت موش و قالب پنیر
مدت پادکست : 5:07
بازدید : 357
قصه اولین پرواز
قصه اولین پرواز
مدت پادکست : 4:44
بازدید : 581
دروغگو
دروغگو
مدت پادکست : 4:53
بازدید : 1143
عکس (5)
شکرستان
شکرستان
تعداد تصوير : 16
بازدید : 4743
رضا فلاح
رضا فلاح
تعداد تصوير : 8
بازدید : 192
مدرسه موش ها
مدرسه موش ها
تعداد تصوير : 12
بازدید : 2791
سهراب یل بیرانوند
سهراب یل بیرانوند
تعداد تصوير : 12
بازدید : 262
کلاه قرمزی
کلاه قرمزی
تعداد تصوير : 16
بازدید : 3124

.استفاده از مطالب اين سايت تنها با ذکر منبع مجاز مي باشد
© All rights reserved by negahmedia.ir
Email : negah@irib.ir