شل کن سفت کن درآوردن

در حال بارگذاری ...پادکست

29 تير 1399

درگذشته و در روستایی دور زیارتگاهی بود که در نزدیکی آن زیارتگاه رودخانه ی پر آبی بود و آب فراوانی در آن جریان داشت و مهم تر از آن اینکه هرکس می خواست به آن زیارتگاه برسد باید از آب های خروشان آن رودخانه می گذشت و برای گذر از این رودخانه آنقدرها هم آسان نبود. اما عوام که چنین می دیدند در میان خود داستانی درست کرده بودند و با جان و دل نیز به آن اعتقاد داشتند. داستانی که ان ها بین خود رواج داده بودند این بود که هرکس در مدت روز یعنی درست همان روزی که می خواهد به زیارت برود دروغ نگفته باشد و دهانش را به این گناه آلوده نکرده باشد می تواند با آسایش خیال و تندرستی کامل از آن رودخانه گذر کند و به آن سو و محل زیارتگاه برسد ولی اگر چیزی غیر از این باشد و شخص گذرکننده فردی دروغگو باشد، بی شک گذر کردنش از رودخانه بی خطر نخواهد بود. روزیاز روزها مردی ثروتمند به همراه نوکرش راهی جاده ها شد تا به زیارتگاه برود و نذرش را ادا کند. مرد با غرور بسیار سوار بر اسبش بود و نوکرش نیز با پای پیاده راه را می پیمودند تا اینکه پیش از رسیدن به رودخانه به جنگلی رسیدند. مرد که بسیار کم از جنگل گذر کرده بود با شادمانی به اطرافش می نگریست که ناگهان خرگوشی را دید که از کنارش گذشت و در در پشت بوته ها پنهان شد. مرد هرچه به دنبال او گشت خرگوش را نیافت پس دست از گشت و گذار برداشت و رو به نوکرش کرد و گفت:« من که تا کنون خرگوشی به این بزرگی ندیده بودم، تو هم آن را دیدی؟» نوکر که منتظر بود تا موردی پیش بیاید تا بتواند درحضور اربابش سخنی بگوید و خود را نشان دهد به ان سوی بوته ها اشاره کرد و گفت:« آن خرگوش را که آن جا پنهان شده را می گویید سرورم؟ این چه حرفی است که می زنید؟ من در ولایتی که در آن جا به دنیا آمدم یک روز خرگوشی را دیدم که به بزرگی یک گاو بود شاید هم کمی بزرگ تر از آن». ارباب که این سخن را شنید پوزخندی زد و در دل گفت:« ای آدم دروغگو». مرد ثروتمند وانمود کرد که حرف نوکرش را باور کرده و چیزی نگفت و با او به سوی رودخانه به راه افتادند البته ارباب پیوسته در این فکر بود تا به سبب این دروغ درسی به نوکر بدهد. بنابراین هنگامی که از جنگل بیرون آمدند و ارباب دانست که ساعتی دیگر به رودخانه می رسند شروع به سخن گفتن کرد و داستان آن رودخانه را برای نوکرش بازگو کرد و خودش نیز به گونه ای وانمود کرد که انگار بیش از همه آن داستان را باور دارد. نوکر تا داستان را از زبان اربابش شنید لرزه ای بر اندامش افتاد. تقریبا به نزدیکی رودخانه رسیده بودند و نوکر همچنان سکوت کرده بود و در فکر فرورفته بود اما قدری که راه رفتند نوکر بی مقدمه سر بلند کرد و به ناگاه با صدایی بلند گفت:« آقا در بین راه خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که آن خرگوش که من در ولایتمان دیدم از گاو کوچک تر بود. گمان کنم تقریبا به اندازه ی یک گوساله بود» آن ها باز هم رفتند و به راهشان ادامه دادند تا اینکه دیگر به نزدیکی رودخانه رسیدند آنگاه نوکر با ترس گفت:« ارباب؛ آن خرگوشی که گفتم از گوساله هم کوچک تر بود، شاید به اندازه ی یک گوسفند بود» ارباب که در دل به نوکر می خندید اندکی که گذشت گفت:« گمان کنم یک فرسخ بیشتر تا رودخانه نمانده باشد» نوکر تا این را شنید ناگهان دست و پایش شروع به لرزیدن کرد و باز گفت:« ارباب؛ آن خرگوشی که گفتم به اندازه ی یک بزغاله بود نه گوسفند» آن دو باز هم به راه خود ادامه دادند تا این که به نیم فرسخی رودخانه رسیدند. دیگر صدای رودخانه به خوبی به گوش می رسید. نوکر که با شنیدن صدای آب بیش از پیش بر خود می لرزید دست به عنان اسب برد و رو به اربابش گفت:« آقای من آن خرگوش که گفتم از بزغاله هم کوچک تر بود تقریبا ان هم به اندازه ی همین خرگوشی بود که ساعتی پیش با هم در جنگل آن را دیدیم. البته شاید هم کمی کوچک تر از آن بود، نمی دانم» اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که ان دو به رودخانه رسیدند و نوکر که جوش و خروش رودخانه را دید ناگهان بی اختیار دست به دامن ارباب شد و درحالی که از ترس اشک می ریخت با صدایی بلند فریاد کشید:« آقا راستش من به شما دروغ گفتم» ارباب که از سخن نوکر شگفت زده و خشمگین شده بود گفت:« چه می گویی پسر؟ چرا شل کن سفت کن درآورده ای؟ بالاخره خرگوش دیده ای یا نه؟» نوکر با گریه گفت:« استش را بخواهید من می خواستم همین را بگویم، اصلا در ولایت ما خرگوشی وجود ندارد چه برسد به اینکه بخواهد کوچک و بزرگ باشد و من ابله نیز آن را دیده باشم».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
سزاوار تنبلی
سزاوار تنبلی
مدت ويدئو : 02:00
بازدید : 1121
سقای زمستان و آهنگر تابستان بودن
سقای زمستان و آهنگر تابستان بودن
مدت ويدئو : 1:22
بازدید : 269
ضرب المثل
ضرب المثل
مدت ويدئو : 01:52
بازدید : 1202
آرد خود را بیخته، «الک» خود را آویخته
آرد خود را بیخته، «الک» خود را آویخته
مدت ويدئو : 01:04
بازدید : 548
همه ...
انگشت نمك است، خروار هم نمک
انگشت نمك است، خروار هم نمک
مدت پادکست : 3:23
بازدید : 900
نظرت را کیمیا کن
نظرت را کیمیا کن
مدت پادکست : 1:26
بازدید : 40
علی آباد هم شهر شده
علی آباد هم شهر شده
مدت پادکست : 2:01
بازدید : 501
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.