من هم آقای خودمم و هم نوکر خودم

در حال بارگذاری ...پادکست

03 تير 1399

احساس برتری بر دیگران، تلاش برای ثروتمند شدن، داشتن یک زندگی خوب و با شکوه، احساس زیبایی کردن و بسیاری از ویژگی های خوب آرزو ی بشر در هر روز و روزگار بوده و این موضوع تنها به زمان کنونی اختصاص ندارد. از روزگاراسیار دور تا کنون مردم دوست داشتند اختیارشان دست خودشان باشد و کسی به آن ها نگوید که " چنین بکن و چنان نکن " و بی گمان همین موضوع باعث شده تا مثلی به نام " آقای خود و نوکر خود بودن " وارد زبان پارسی شود. داستان این مثل: گویند در روزگا ران گذشته پیرمردی در شهری زندگی می کرد که از دار دنیا فقط یک خانه ی کوچک داشت و یک پسر جوان و برومند. پسر که جوانی خوب و غیرتمند بود هنگامی که به روزگار جوانی پا گذاشت تصمیم گرفت دست به کاری بزند و از این راه زندگی خود و پدر پیرش را تأمین کند. پس در نخستین گام به داروغه خانه رفت و جزو گزمگان شد. او چون جوانی دانا و درستکار بود بسیار زود پیشرفت کرد و جزو مأموران محافظ داروغه شد و موقعیتی والا یافت و از مواجب و درآمد بالایی هم بهره مند شد به طوری که پس از مدتی زندگی خوب و مرفه ای به هم زد و پدر هم از او خرسند بود تا اینکه روزی اتفاقی افتاد و زندگی جوان را دگرگون کرد. روزی داروغه به بهانه ای به گروهی از مردم تهی دست و آواره حمله کرد و آنان را به باد کتک گرفت و به محافظانش هم دستور داد که آنان را بزنند و دستگیر کنند. جوان درستکار که می دانست آن بیچارگان بی گناهند از دستور داروغه سرپیچی کرد و به سوی آن مردم دست درازی نکرد و همین کار سبب شد تا داروغه او را از کار برکنار کند. به این ترتیب جوان از درآمد ماهانه اش محروم شد و تصمیم گرفت به کاری دیگر دست بزند. جوان مدتی به این در و آن در زد ولی کاری مناسب نیافت پس با پولی که اندوخته بود چند بره خرید و شروع به کار دامداری کرد. او هرروز بره ها را برای چرا به صحرا می برد و هنگام غروب بازمی گشت چنین بود تا اینکه شبی دایی جوان به خانه ی آن ها آمد. دایی که خود جزو مأموران حکومتی بود برای پادرمیانی و بازگرداندن جوان به کار قبلی اش آمده بود. پس شروع کرد به اندرز دادن جوان و گفت:« ببین دایی جان؛ تو جوانی دانا و توانایی. گوسفند چرانی و در بیابان ها دویدن درخور تو نیست. تو می توانی به سر کارت بازگردی و برای خودت کسی شوی و می توانی ثروتمند شوی و به جاهای بالا برسی، فقط لازم است کمی زبانت را نگه داری و گوش به فرمان باشی. آخر چوپانی هم شد کار؟ نه درآمدی دارد و نه آینده ای؛ من نمی دانم تو با این کار می خواهی به چه چیزی برسی؟» جوان گفت:« به اربابی... به آقایی...» دایی پوزخندی زد و گفت:« عجب، پس تو با چوپانی و بیابان گردی می خواهی به سروری و آقایی برسی؛ خب چگونه؟» جوان گفت:« با نشنیدن حرف و سخن کسی... بله، من نمی خواهم پولدار باشم ولی شخصی همچون خودم چون مرتبه اش از من بالاتر است به خودم و خانواده ام ناسزا بگوید. بله دایی جان؛ من با گوسفند چرانی پول زیادی به دست نمی آورم ولی یک چیز دست خودم است و ان اختیار خودم است و برای همین است که می گویم در این حال من هم آقای خودمم و هم نوکر خودم». امروزه هرگاه بخواهند بگویند کسی برای خودش کار می کند و زیر بار فرمان کسی نمی رود، این مثل را به کار می برند و می گویند " من هم آقای خودمم و هم نوکر خودم ".


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
جیک جیک مستونت بود،فکر زمستونت بود
جیک جیک مستونت بود،فکر زمستونت بود
مدت ويدئو : 04:01
بازدید : 714
هیچ جا خونه آدم نمیشه
هیچ جا خونه آدم نمیشه
مدت ويدئو : 01:00
بازدید : 996
خیاط هم در کوزه افتاد
خیاط هم در کوزه افتاد
مدت ويدئو : 3:06
بازدید : 125
سنگ مفت،گنجشک مفت
سنگ مفت،گنجشک مفت
مدت ويدئو : 02:57
بازدید : 671
ضرب المثل
ضرب المثل
مدت ويدئو : 01:52
بازدید : 1190
همه ...
پته اش روی آب افتاد
پته اش روی آب افتاد
مدت پادکست : 3:12
بازدید : 485
من هم گفتم شما خوشت بیاد
من هم گفتم شما خوشت بیاد
مدت پادکست : 4:02
بازدید : 642
بشنو ولی باور مکن
بشنو ولی باور مکن
مدت پادکست : 3:06
بازدید : 85
از ماست که بر ماست
از ماست که بر ماست
مدت پادکست : 2:52
بازدید : 803
گربه رقصانی
گربه رقصانی
مدت پادکست : 5:57
بازدید : 172
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.