کله که از بازار می آوری زبان دارد

در حال بارگذاری ...پادکست

31 خرداد 1399

روزی و روزگاری اربابی بود که نوکر نداشت برای همین خسته شد و از یکی از دوستانش چاره را پرسید؛ رفیق ارباب گفت:« نوکری دارم که اگر او را به خانه ببری و مزدی به او بدهی کارهایت کم و سبک می شود. ارباب بی نوکر خوشحال شد و نوکر را خواست. نوکر وارد خانه ی ارباب شد و سلام کرد و دست به سینه ایستاد. ارباب گفت:« خوش آمدی. اول خانه را تمیز کن دوست دارم خانه مثل یک دسته ی گل شود» نوکر چشمی گفت و دست به کار شد، او مثل برق خانه را جارو کرد و گل ها را آب داد و فرش ها را تکاند و آنگاه کوشه ی حیاط زیر سایه ای برای استراحت نشست. ارباب بالای سر او آمد و گفت:« اینجا برای چه نشسته ای؟» نوکر گفت:« کاری داری ارباب؟» ارباب گفت:« مگر می شود کاری نداشته باشم؛ همین الان به بازار شهر برو و ده من یونجه برای اسب و الاغ ها بگیر و بیاور» نوکر گفت:« چشم ارباب» بعد مثل برق ز جا پرید و به بازار رفت و ده من یونجه را خرید و در طویله ی خانه ریخت. این کارش که تمام شد آبی به سر و صورتش زد و باز در گوشه ای نشست. ارباب بالای سرش آمد و پرسید:« چرا نشسته ای؟» نوکر گفت:« کاری داری ارباب؟» ارباب گفت:« مگر می شود کاری نداشته باشم؟ همین الان لباس مرا به خیاطی ببر و بگو که آستین راست آن را بدوزد بعد هم سراغ کفش دوز برو و ببین اگر کفش های من آماده شده، آن ها را بگیر و بیاور تا بعد بگویم که چکار باید بکنی» نوکر رفت و همه ی این کارها را انجام داد وقتی به خانه برگشت و ارباب خواست به او فرمان تازه ای بدهد گفت:« چه خبر است ارباب؟ مگر می خواهی جان مرا بگیری؟» ارباب گفت:« من می خواهم جان تو را بگیرم؟ مگر تو مزد نمی گیری که در این خانه کار کنی؟» نوکر گفت:« کدام مزد؟ تا بخواهم مزد بگیرم که دیگر زنده نیستم» ارباب گوش نوکر را کشید و گفت:« چه نوکر زبان درازی... رفیق مرا بگو که برایم نوکر آورده؛ بگذار فردا او را ببینم به او می گویم تو کی هستی و چی هستی» نوکر گفت:« بگو ارباب، خیال کردی می ترسم؟ کارم را خریده ای جانم را که نخریده ای». فردا ارباب سراغ رفیقش رفت و او را سرزنش کرد و گفت:« این دیگر چه نوکری بود که به خانه ی من فرستادی؟» دوستش گفت:« چطور مگر؟ خطایی از او سرزده؟» مرد گفت:« چه خطایی بالاتر از زبان درازی او؟» دوستش گفت:« برای چه زبان درازی کرده؟» مرد گفت:« میگوید که چرا به من می گویی کار کنم؟» رفیق ارباب فکری کرد و گفت:« چطور گفته که کار نمی کند؟ او سال ها در خانه ی من کار می کرد... ببینم مگر چه کارهایی در خانه ی تو کرده؟» ارباب هرکاری را که روز قبل نوکر در خانه اش انجام اده بود برای دوستش گفت. رفیق گفت:« عجب؛ ببینم تو تا حالا از بازار کله ی گوسفند خریده ای؟» ارباب گفت:« معلوم است که خریده ام» رفیقش گفت:« خب اگر کله خریده ای حتما دیده ای که کله ی گوسفند زبان هم دارد» ارباب گفت:« من هم می دانم که کله ی گوسفند زبان هم دارد. حالا که چه؟» رفیق ارباب با ناراحتی سری تکان داد و گفت:« مرد حسابی روز اول نوکر را در خانه ات آنقدر به زحمت انداخته ای و می گویی که زبان درازی می کند؟ کله که از بازار می آوری زبان دارد آن وقت می خواهی نوکر تو در مقابل آن همه سختی کار حرفی نزند و شکایتی نکند؟». اگر کسی در برابر ستمی که به دیگران میکن از شکایت آنان ناراحت شود ضرب المثل " کله که از بازار می آوری زبان دارد " حکایت حال او می شود.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
زرنگی در جمع
زرنگی در جمع
مدت ويدئو : 03:44
بازدید : 1171
بیگانه اگر وفا کند خویش من است
بیگانه اگر وفا کند خویش من است
مدت ويدئو : 4:53
بازدید : 337
سبیل کسی را چرب کردن
سبیل کسی را چرب کردن
مدت ويدئو : 03:00
بازدید : 1640
آدم خوب براش خوبی می رسه
آدم خوب براش خوبی می رسه
مدت ويدئو : 00:40
بازدید : 1258
هیچ جا خونه آدم نمیشه
هیچ جا خونه آدم نمیشه
مدت ويدئو : 01:00
بازدید : 994
همه ...
نه همچین نره نره ،نه همچین ماده ماده
نه همچین نره نره ،نه همچین ماده ماده
مدت پادکست : 5:13
بازدید : 695
ضرب المثل سنگ روی یخ شدن
ضرب المثل سنگ روی یخ شدن
مدت پادکست : 2:23
بازدید : 2803
سبیلش را چرب کرد
سبیلش را چرب کرد
مدت پادکست : 2:43
بازدید : 558
شانس خرکی
شانس خرکی
مدت پادکست : 1:36
بازدید : 474
آستین پوستین شما داردمی سوزد
آستین پوستین شما داردمی سوزد
مدت پادکست : 5:17
بازدید : 617
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.