قبای سفید قبای سفید است

در حال بارگذاری ...پادکست

31 خرداد 1399

یکی بود و یکی نبود،در زمان های قدیم دو برادر بودند که با همسرانشان در منزل پدری زندگی می کردند. این دو برادر ، بسیار تلاشگر و فعال بودند و از اخلاق و رفتار مناسبی هم برخوردار بودند. روزی از روزها این دو برادر به خاطر این که کار و کاسبی کساد شده بود ، تصمیم گرفتند برای تجارت به سفر بروند. وقتی که این دو برادر در سفر بودند ، روزی همسر برادر کوچک تر دست به کار شد. او با خودش گفت:« در این چند وقت که همسرم نیست می خواهم برای او قبایی بدوزم که چشم همه از دیدن ان خیره شود. باید دو برادر ببینند که کدام زن، زن است». در این میان زن برادر بزرگتر به کار و زندگی خودش سرگرم بود؛ او آرزو داشت که همسرش اول به سلامت بعد هم با دست پر به خانه و کاشانه برگردد. روزها و شب ها و هفته ها و ماه ها پشت سر هم می گذشت. زن برادر کوچک تر هرشب زیر نور چراغ سوزن می زد و قبای سفید را آن طور که دوست می داشت می دوخت. زن برادر بزرگ هم این کار و کوشش جاری خودش را می دید و به زندگی خودش سرگرم بود. روزی خبر رسید که کاروانی در را است و دو برادر هم در آن کاروان هستند. این خبر به گوش زن های دو برادر هم رسید. در این وقت بود که همسر برادر بزرگ تر رو به جاری خودش کرد و گفت:« حالا من چه کار کنم؟» جاری کوچک گفت:« هر کاری که کردی از حالا به بعد هم همان کار را بکن. چند ماه خوردی و خوابیدی حالا به فکر شوهرت افتادی؟» همسر برادر بزرگ تر گفت:« می خواهم برای همسرم یک قبای سفید بدوزم» همسر برادر کوچک تر گفت:« مگر دو روزه هم می شود قبا دوخت؟ آن هم قبایی که برازنده ی همسران ما باشد» جاری بزرگ گفت:« مرد باید اهل زندگی باشد؛ لباس که برای او بزرگی نمی آورد. همین که لباس تمیزی تن مرد باشدبرای او بس است؛ لباس گران که برای آدم قدر و قیمت نمی آورد». جاری کوچک زیر چشمی جاری بزرگ تر را نگاه کرد و گفت:« هرکاری که دوست داری بکن و هر لباسی که دوست داری بدوز، فقط بدان در این یکی دو روز کاری از من برنمی آید» جاری بزرگ پارچه ی ساده ی سفیدی را از پارچه روش خرید و شروع به دوختن لباس کرد، چیزی هم نگذشت که چند ساعت قبل از رسیدن دو برادر از سفر بالاخره قبای برادر دوم هم آماده شد. دو برادر خسته و کوفته از سفر رسیدند ولی تا پا در خانه هایشان گذاشتند رنج و سختی سفر طولانی را از یاد بردند. فردای آن روز دو برادر گفتند می خواهیم برای خرید خوردنی و پوشیدنی به بازار شهر برویم. در این وقت هر دو زن قبای سفیدی را که دوخته بودند برای همسرانشان آوردند. مردها لباس ها را دیدند و شادی ها کردند آن وقت هر دو قبای سفیدشان را پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. جاری بزرگ آرام بود ولی جاری کوچک قرار نداشت. او دوست داشت به خاطر قبای سفیدی که با آن همه زحمت برای همسرش دوخته بود از زبان این و آن تعریف ها بشنود. پس وقتی دو برادر از خانه بیرون رفتند، جاری کوچک بی آن که جاری خود را آگاه کند در پی آن ها به راه افتاد. در حال رفتن در کوی و برزن گوش هایش را تیز کرد تا مردم بگویند:« نگاه کنید، آن قبای سفید با آن قبای سفید چقدر فرق دارند» ولی هیچ کس حرفی نزد. هیچ کس هم به قبای سفیدی که جاری کوچک دوخته بود خیره نشد برای همین او خسته شد و جانش به لبش رسید این بود که از زن رهگذری پرسید:« در این نزدیکی دو مرد را ندیدی که با قبای سفید به شهر بروند؟» زن رهگذر گفت:« چرا دیدم. چطور مگر؟» جاری کوچک گفت:« قبای آن ها چه فرقی با هم می کرد؟» زن با تعجب گفت:« مگر قرار بود با هم فرق داشته باشند؟ مثل همه ی مردها که قبای سفید می پوشند. قبای سفید، قبای سفید است» زن برادر کوچک حرفی نزد و از راهی که آمده بود به خانه اش برگشت.از آن زمان به بعد هر وقت می خواهند بگویند مردم عادی تفاوت بین دو کار خوب و بد یا دو جنس خوب و بد را نمی فهمند می گویند : « قبای سفید ، قبای سفید است».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
خروس اگه خروس باشه،تو راه هم میخونه
خروس اگه خروس باشه،تو راه هم میخونه
مدت ويدئو : 04:11
بازدید : 642
هركه گپی ناره روبشینه سابردگپی
هركه گپی ناره روبشینه سابردگپی
مدت ويدئو : 01:25
بازدید : 1073
ضرب المثل پهلوان پنبه
ضرب المثل پهلوان پنبه
مدت ويدئو : 01:43
بازدید : 463
سقای زمستان و آهنگر تابستان بودن
سقای زمستان و آهنگر تابستان بودن
مدت ويدئو : 1:22
بازدید : 252
همه ...
حمام داشتیم و بچه ها خوردند
حمام داشتیم و بچه ها خوردند
مدت پادکست : 5:54
بازدید : 63
املای نانوشته غلط نداره
املای نانوشته غلط نداره
مدت پادکست : 3:29
بازدید : 907
عاقبت بخیر شدن
عاقبت بخیر شدن
مدت پادکست : 1:26
بازدید : 286
سگ زرد برادر شغاله
سگ زرد برادر شغاله
مدت پادکست : 0:52
بازدید : 579
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.