تو هنوز کفش ها را می جوری

در حال بارگذاری ...پادکست
11.8

25 فروردين 1399

روزی و روزگاری مهمانی برپا شد که در آن خواجه ها و غلام ها بودند. خواجه ها حرف می زدند و غلام ها ساکت بودند و می شنیدند. در این حال هر خواجه ای از خوبی های زندگی خودش می گفت؛ یکی از خواجه ها گفت:« بهترین نعمت زندگی داشتن یک غلام خوب و پرکار است» یکی پرسید:« مگر غلام تو چگونه است؟» خواجه گفت:« بسیار باهوش و زرنگ و پرکار است. در همه ی سال هایی که پیش من بوده یک بار هم تنبلی نکرده» مرد گفت:« مگر می شود؟ من خودم بارها تنبلی کرده ام، چطور غلام تو تنبل نیست؟» خواجه دستی بر شانه ی غلام خود زد و گفت:« همین الان به بازار برو و از عطار قدری نمک بخر» غلام از جا بلند شد و رفت. خواجه گفت:« حالا ببینید او چه می کند و چگونه می رود. چون غلام من وقتی سراغ کاری می رود به هیچ چیز جز کارش فکر نمی کند. به شما خواهم گفت که کی می رود و کی بازمی گردد. او از خانه بیرون رفت، تند تند قدم برمی دارد، هر چه پیش تر می رود قدم هایش تند تر می شود. بله الان به کوی حمام رسید، از آن جا گذشت و قدم هایش تندتر شد؛ حالا به برزن رسید و از برزن هم گذشت و الان در بازار است، بازار شلوغ است از گوشه ای که خلوت تر است می گذرد؛ حالا به نزدیک عطاری رسید و ایستاد تا نفسی تازه کند که در حال حرف زدن با عطار آرام باشد، نفس تازه کرد و دوباره به راه افتاد الان جلوی عطاری است پس سلام کرد و نمک خواست و نمک را گرفت و بهای آن را داد، حالا برمی گردد؛ دیگر می دود تا زودتر به اینجا برسد کوی و برزن را مثل پرنده ای از زیر بال گذراند؛ به خانه نزدیک شد، حالا ساکت باشید و خوب گوش کنید اکنون صدای در زدن او را می شنوید» همه ساکت شدند ناگهان صدای در زدن بلند شد، همه ی حاضران گفتند:« احسنت... احسنت» غلام وارد شد و کنار خواجه اش نشست. خواجه گفت:« من نمک نمی خواستم بقال سر کوچه هم نمک دارد؛ او را به آن جا فرستادم تا بدانید آن چه که می گویم چقدر درست است» در این وقت خواجه ای به غلام خود گفت:« یاد بگیر... تو هم می توانی مثل این غلام بروی و برگردی؟» غلام گفت:« اگر از من بخواهی می روم خواجه... بهتر از او هم می روم و برمی گردم». فردا دوباره مهمانی برپا بود، همه از کار و زندگی خود گفتند، در این میان خواجه ای گفت:« چون حرف از خوبی ها به میان آمد من هم می خواهم از خوبی غلام خود بگویم» یکی پرسید:« مگر او چه هنری دارد؟» خواجه گفت:« اگر او را پی کاری بفرستم می رود و مثل باد برمی گردد» گفتند:« چگونه؟» خواجه گفت:« همین الان او را به چهارسوق بازار می فرستم تا سلام مرا به شمس پینه دوز برساند و برگردد. ببینید کی می رود و کی می آید» بعد رو به غلام کرد و گفت:« به شمس بگو که کفش های مرا آن طور که دوست دارد بدوزد» غلام دوم از جا پرید و از اتاق بیرون رفت. خواجه قصه ی رفتن او را تعریف کرد، درست مثل آن یکی خواجه؛ بعد با خوشحالی گفت:« حالا ببینید که غلام من کجاست؟ باید جلوی در باشد... کجایی غلام؟» غلام دوم از جلوی در اتاق گفت:« اینجا هستم خواجه» خواجه گفت:« پیغام را رساندی؟» غلام گفت:« کدام پیغام خواجه؟ من که هنوز از خانه بیرون نرفته ام» خواجه گفت:« چه می گویی؟ پس تا حالا چه می کردی؟» غلام گفت:« به دنبال کفش هایم می گشتم خواجه؛ اینجا آنقدر کفش افتاده که نمی دانم کفش من کجاست. همه ی کفش های عالم اینجاست» خواجه که از خجالت رنگ از رخش پریده بود گفت:« ای نادان... تو هنوز از خانه بیرون نرفته ای؟ تو هنوز کفش ها را می جوری؟» اگر کسی به شخصی برای کاری امید ببندد و آن شخص از روی تنبلی و کوتاهی از عهده ی آن کار برنیاید ضرب المثل " تو هنوز کفش ها را می جوری " حکایت حال او می شود.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
ضرب المثل نه سر پیاز نه ته پیاز
ضرب المثل نه سر پیاز نه ته پیاز
مدت ويدئو : 01:59
بازدید : 701
دوستی خاله خرسه
دوستی خاله خرسه
مدت ويدئو : 05:39
بازدید : 1024
آدم خوب براش خوبی می رسه
آدم خوب براش خوبی می رسه
مدت ويدئو : 00:40
بازدید : 1243
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
مدت ويدئو : 03:46
بازدید : 654
ارزان به علت، گران به حکمت (ضرب المثل)
ارزان به علت، گران به حکمت (ضرب المثل)
مدت ويدئو : 1:19
بازدید : 244
همه ...
آب از پار نون از پس پریار
آب از پار نون از پس پریار
مدت پادکست : 0:49
بازدید : 431
سفر محک داشی دی
سفر محک داشی دی
مدت پادکست : 5:04
بازدید : 1636
چپش ایاز خاص
چپش ایاز خاص
مدت پادکست : 5:57
بازدید : 625
ضرب المثل  سرش را مثل کبک زیر برف کرده
ضرب المثل سرش را مثل کبک زیر برف کرده
مدت پادکست : 3:10
بازدید : 2692
پنبه اش را زدند
پنبه اش را زدند
مدت پادکست : 1:02
بازدید : 550
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.