این نیز بگذرد

در حال بارگذاری ...پادکست
3.4

25 فروردين 1399

روزی و روزگاری شاهی زندگی می کرد که همه چیز داشت و ی چیز نداشت آن هم انگشتری بود که هیچ کس آن را ندیده و اسمی از آن نشنیده بود. شاه روزی وزیرش را خواست و گفت:« می خواهم انگشتری داشته باشم که هیچ کس نداشته باشد» وزیر گفت:« می گویم تا برای شاه بخرند حتی اگر این انگشتر آن دنیا باشد» شاه گفت:« این انگشتر هیچ جا نیست» وزیر تعجب کرد و گفت:« قربان این چه انگشتری است که هیچ جا نیست؟ رنگ و شکل و اندازه ی آن چگونه است؟» شاه به گوشه ای از تالار بزرگ قصر خیره شد و گفت:« من می خواهم انگشتری داشته باشم که با من حرف بزند» وزیر گفت:« ولی قربان چنین انگشتری در هیچ جای دنیا نیست» شاه گفت:« نمی خواهم انگشتر مثل من و تو حرف بزند، می خواهم روی انگشتر چیزی نوشته باشد که در روزهای شادی آن را بخوانم و زیاد شاد و مغرور نشوم و در روزهای غم آن را بخوانم و زیاد غمگین و اندوهگین نشوم» وزیر با خوشحالی گفت:« اگر چنین انگشتری می خواهید که در سرزمین خودمان هم هست» شاه گفت:« چگونه؟» وزیر گفت:« انگشتری می خریم و به گوهر سازان می گوییم که روی نگین آن بنویسند» شاه گفت:« خب چه بنویسند؟» وزیر ساکت شد و نتوانست جوابی بدهد. شاه گفت:« چرا ساکت شدی؟ بگو روی آن انگشتر چه بنویسند؟» وزیر گفت:« این کار از من ساخته نیست؛ کاش چنین انگشتری را من هم داشتم ولی بهترین کار این است که بگوییم بزرگان و دانایان این سرزمین بیایند و بهترین سخن را بگویند تا روی انگشتر بنویسیم» شاه گفت:« باشد بگویید تا هر چه زودتر بیایند». خبر خیلی زود به گوش همه رسید، از دور و نزدیک دانایان و اهل سخن و هر کس که چیزی می دانست به قصر آمد. شاه حرف های انان را می شنید ولی هیچکدام را نمی پسندید. یکی می گفت:« ای غم برو ای شادی بمان» دومی می گفت:« شادی جهان مال من است غم ها برای دشمن است» سومی می گفت:« شادی می خرم و غم می فروشم» ولی شاه با شنیدن هریک از حرف ها بیشتر در دریای غم و اندوه دست و پا می زد. پس از چندی روزی برای شاه خبر آوردند که بینوایی می خواهد برای حرف انگشتر به حضور شما رسد. شاه گفت:« بگویید برود و دست از سرم بردارد وقتی دانایان و بزرگان این سرزمین حرفی برای گفتن نداشتند آنگاه یک مرد بینوا و بی نام و نشان چه می خواهد بگوید؟» وزیر گفت:« قربان اجازه بدهید این مرد بیاید و حرفش را بزند شاید او حرفی داشته باشد» شاه با ناامیدی گفت:« بسیار خب بگویید آن بیچاره هم بیاید. چیزی نگذشت که ان مرد بینوا با لباسی کهنه و چهره ای لاغر و رنگ پریده وارد قصر شد شاه با دیدن او گفت:« ای مرد تو چه حرفی برای گفتن داری؟ بگو بدانم چگونه زندگی می کنی؟» مرد نگاهی به شاه و تالار قصر او کرد و به او گفت:« به سختی زندگی می کنم ولی این نیز بگذرد» وزیر گفت:« اگر شاه به تو پاداش بزرگی بدهد چه می کنی؟» مرد با آرامش گفت:« پاداش بزرگ؟ این نیز بگذرد» شاه گفت:« چه شیرین سخن می گویی. حال بگو تا بدانم حرف انگشتر چه باشد؟» مرد گفت:« هیچ چیزی در این دنیا ماندنی نیست، این نیز بگذرد. نه شادی ماندنی است و نه غم ماندنی است» وزیر گفت:« اگر شاه به تو پاداش ندهد و فرمان بدهد تو را مجازات کنند آنگاه چه می کنی؟» مرد با آسودگی خیال گفت:« این نیز بگذرد» شاه که از تعجب چشمانش گشاد شده بود پرسید:« پس آن حرف چه شد؟ اصلا تو می دانی برای چه به این قصر آمده ای؟» مرد قدمی به عقب برداشت و در حالی که از قصر بیرون می رفت گفت:« من که گفتم این نیز بگذرد» بعد آرام آرام از برابر چشمان شاه و وزیر دور شد و از قصر شاه بیرون رفت. اگر کسی در شادی های زندگی مغرور شود و در سختی ها و دشواری های زندگی کم صبر باشد آنگاه ضرب المثل " این نیز بگذرد" حکایت حال او می شود.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
آدم خوب براش خوبی می رسه
آدم خوب براش خوبی می رسه
مدت ويدئو : 00:40
بازدید : 1320
زرنگی در جمع
زرنگی در جمع
مدت ويدئو : 03:44
بازدید : 1226
دوستی خاله خرسه
دوستی خاله خرسه
مدت ويدئو : 05:39
بازدید : 1150
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن
مدت ويدئو : 05:59
بازدید : 1340
به دست میدی جلو با پا نگه دار
به دست میدی جلو با پا نگه دار
مدت ويدئو : 1:55
بازدید : 10
همه ...
پایت را از گلیم خودت بیشتر دراز نکن
پایت را از گلیم خودت بیشتر دراز نکن
مدت پادکست : 5:51
بازدید : 619
دروغش از دروازه تو نمی آید
دروغش از دروازه تو نمی آید
مدت پادکست : 4:32
بازدید : 160
اگر من منم،پس کو کدوی گردنم؟
اگر من منم،پس کو کدوی گردنم؟
مدت پادکست : 2:07
بازدید : 1137
قاپ کسی را دزدیدن
قاپ کسی را دزدیدن
مدت پادکست : 2:12
بازدید : 674
هر که بامش بیش برفش بیشتر
هر که بامش بیش برفش بیشتر
مدت پادکست : 2:40
بازدید : 2109
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.