آقا آن چیزی که در آبریزگاه گفتی توی ریشت است

در حال بارگذاری ...پادکست
10.5

25 فروردين 1399

در روزگاران گذشته در بیشتر روستاهای کشورمان مردی زندگی می کرد که باغ و زمین کشاورزی فراوانی داشت، او صاحب بیشتر زمین های روستا بود و دیگر کشاورزان برای او کار می کردند، لقب این مرد ثروتمند "خان" بود. چنانکه وقتی سخن از فلان خان به میان می آمد همه می فهمیدند که او مالک زمین های بسیاری است و نوکر و خدمتکارانی هم در خانه اش کار می کنند. می گویند هنگامی یکی از خان ها همه ی دوستان خود را که آن ها نیز خان بودند به خانه اش دعوت کرد. روز مهمانی همه ی خان ها سوار بر اسب همراه با نوکر مخصوص خود به خانه ی خان آمدند. آن ها در اتاق پذیرایی نشستند و شروع به صحبت کردند. البته هر نوکری مسئول پذیرایی از ارباب خود بود و با اشاره ی ارباب هر چه می خواست برایش می آورد. چند ساعتی که گذشت سفره گستردند و ناهار آوردند. هنگام ناهار هر کدام از نوکرها دست به سینه برای پذیرایی از ارباب خود آماده بودند. هنگام خوردن ناهار یکی از خان ها بدون اینکه متوجه باشد چند دانه ی پلو که با رنگ خورشت زرد شده بود به ریش او چسبیده بود. نوکر که مراقب احوال خان بود با دیدن این وضع بی درنگ از کنار دست صدا زد:« ارباب... ارباب...» خان سر بلند کرد و پاسخ نوکرش را داد. نوکر در این زمان گفت:« آقا بلبل به شاخه ی گل نشسته است». خان که چنین شنید موضوع را فهمید و بی درنگ ریشش را پاک کرد. دیگران که در مجلس بودند به یکدیگر نگاه کردند و شگفت زده سر تکان دادند. در این حال یکی از خان ها زیر لب گفت:« عجب نوکر دانایی؛ چه زیبا سخن گفت و اربابش را از موضوع آگاه کرد» پس از چند دقیقه یکی از خان ها از جا برخاست و به سوی آبریزگاه رفت و البته رسم چنان بود که وقتی ارباب به آبریزگاه می رفت، نوکر آفتابه را برای او پر می کرد و برایش به آن جا می برد. هنگامی که نوکر آفتابه ی آب را برای خان برد خان رو به او کرد و گفت:« دیدی امروز در مجلس نوکر فلان ارباب چگونه سخن گفت؟ چه نوکر خوبی؛ او با آن سخن گفتن زیبا ارباب خود را سرافراز کرد. کاش من نیز نوکری چون او داشتم. خوب گوش کن؛ ببین به تو چه می گویم؛ هفته ی دیگر من مهمانی دارم و همه ی این خان ها به خانه ام می آیند بنابراین بعد از خوردن ناهار من هم همین کار را می کنم یعنی مقداری خوراکی به لب و دهان و ریشم می مالم و تو باید مراقب باشی و همین سخن را که امروز نوکر آن ارباب گفت بازگو کنی تا من هم در آن مجلس سرافراز شوم». نوکر سخن ارباب را به یاد سپرد و پیوسته برای روز مهمانی روز شماری کرد. سرانجام روز مهمانی فرارسید و همه ی ارباب ها آمدند و اتاق ها را پر کردند. هنگام ناهار ارباب میزبان طبق قراری که با نوکر گذاشته بود مقداری غذا مقداری غذا به ریشش مالید در این حال او منتظر بود که نوکرش همان حرفی را که یادش داده بود بزند ولی نوکر آن عبارت را فراموش کرده بود بنابراین هر چه خواست آن سخن را به یاد بیاورد نتوانست. در این هنگام خان دندان ها را به هم فشار می داد و با خشم به نوکرش نگاه می کرد زیرا سفره جمع شده بود و هنوز نوکر حرفی نزده بود. او که از خشم ارباب می ترسید به ناگاه دل به دریا زد و یکباره فریاد زد:« ارباب... ارباب...» ارباب بی درنگ سر بلند کرد و با اشتیاق گفت:« بله چه شده؟» در این هنگام بقیه ی خان ها به ارباب چشم دوختند و متوجه ی غذای روی ریشش شدند. نوکر هم در همین هنگام گفت:« آقا آن چیزی که در آبریزگاه گفتی توی ریشت است».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
هم خدا را می خواهد هم خرما را
هم خدا را می خواهد هم خرما را
مدت ويدئو : 02:25
بازدید : 531
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
مدت ويدئو : 03:46
بازدید : 654
ضرب المثل هوا پس است
ضرب المثل هوا پس است
مدت ويدئو : 01:55
بازدید : 2600
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
مدت ويدئو : 01:38
بازدید : 1155
دهانش بوی شیر می دهد
دهانش بوی شیر می دهد
مدت ويدئو : 02:43
بازدید : 1548
همه ...
کاسب باید پاشکسته در دکان باشد
کاسب باید پاشکسته در دکان باشد
مدت پادکست : 2:23
بازدید : 1172
این به آن در
این به آن در
مدت پادکست : 5:15
بازدید : 743
گشادبازی
گشادبازی
مدت پادکست : 4:43
بازدید : 846
نان و انگور و این همه جنجال ؟
نان و انگور و این همه جنجال ؟
مدت پادکست : 4:49
بازدید : 548
معامله دیده و ندیده
معامله دیده و ندیده
مدت پادکست : 5:46
بازدید : 649
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.