استخوان لای زخم گذاشتن

در حال بارگذاری ...پادکست
23.5

25 فروردين 1399

در زمان‌های قدیم، مرد جوانی مغازه‌ی قصابی داشت و گوشت‌های سالم و تازه‌ای به مردم می‌فروخت. وضع زندگی وی خوب بود و به همین خاطر بسیار از کارش راضی بود اما روزی از روزها که در تاریکی شب به سوی خانه اش روان شده بود به خیالاتی خوش فرو رفته بود و چاله ی کوچک را که به تازگی در کوچه کنده بودند ندید و ناگهان پایش در آن فرو رفت. پای قصاب به شدت آسیب دید و به زمین افتاد و از درد فریادش به آسمان برخاست. پس از اندک زمانی عده ای از مردان خانه های آن کوچه بیرون آمدند و وقتی قصاب را در آن حال دیدند او را پیش شکسته بند بردند تا زخم پای مرد قصاب را ببیند.شکسته بند نگاهی به پای مرد قصاب انداخت و سپس زیر لب چیزی گفت و لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست. شکسته بند مردی نیرنگ باز و پول دوست و فرصت طلب بود بنابراین با دیدن قصاب گل از گلش شکفت و با ملایمت بسیار با او رفتار کرد. شکسته بند پول دوست به فکر فرو رفت و سپس به بهانه ای از اتاق خارج شد و پس از دقایقی با تکه ای استخوانی کوچک که در دست داشت بازگشت. آنگاه زخم پای قصاب را باز کرد و مثلا خود را در حال درمان آن نشان داد سپس آن استخوان را پنهانی لای زخمش قرار داد و بر روی آن مرهم نهاد و آنگاه زخمش را بست. در این زمان شکسته بند نفس راحتی کشید و رو به قصاب کرد و گفت:« بسیار خوب جناب قصاب، زخم پایت را هم خوب بستم اما اگر می خواهی زخمت زودتر خوب شود باید هر روز پیش من بیایی تا آن را برایت به درستی درمان کنم و به ان دارو بزنم و ببندم و اگر این کار را نکنی گمان نمی کنم حالا حالاها زخمت خوب بشود». قصاب بی درنگ پاسخ داد:« نه نه جناب شکسته بند؛ من هر روز به اینجا خواهم آمد» قصاب که چنین می دید و می شنید خیال می کرد که شکسته بند مردی مهربان و دلسوز است غافل از اینکه استخوانی لای زخمش گذاشته است. چند روزی گذشت و قصاب هم به خیال آن که برای خوب شدن زخمش باید پیش شکسته بند برود، هر روز این کار را می کرد و به خانه ی او می رفت و علاوه بر پول درمان روزی یک ران گوسفند هم به خانه ی شکسته بند می فرستاد و همین سبب می شد که شکسته بند با وی به مهربانی رفتار کند و همچنان استخوان لای زخم او بگذارد. به این ترتیب چند روز گذشت، اما زخم انگشت او بهبود پیدا نکرد و همین امر او را کلافه کرده بود. روزها همین طور سپری می شد تا اینکه روزی مسافرتی واجب برای شکسته بند پیش آمد و او به ناچار باید به سفر می رفت به همین خاطر تصمیم گرفت شهر را ترک کند. غیبت او چند روزی طول کشید و در این مدت پسرش که تقریبا علم شکسته بندی را او وی آموخته بود به جای پدرش به اداره امور پرداخت. مرد قصاب برای پانسمان زخمش نزد پسر شکسته بند رفت و او هم مشغول باز کردن زخم قصاب شد و ناگهان استخوان را بین زخم مرد قصاب دید و آن را بیرون آورد. سپس زخم را زدعفونی و پانسمان کرد و به او گفت به امید خدا زخم دستت تا یکی دو روز دیگر کاملا خوب می‌شود. مرد قصاب با لبی خندان و شاد به خانه‌اش رفت و سر سجاده‌ی نماز خداوند را شکر کرد و در راه او صدقه داد. روز بعد مرد قصاب که خیلی خوشحال بود برای پانسمان زخمش نزد پسر شکسته بند رفت و در حالی که وی زخمش را زدعفونی می‌کرد به او گفت در شغلت مهارت بسیاری داری و حتی بهتر بگویم که از پدرت هم در این حرفه بهتر فعالیت می‌کنی. پسر شکسته بند از تعریف و تمجید او متعجب شد و پرسید:« چرا از من تعریف میکنی؟!» مرد جوان به او گفت:« در این مدت که برای پانسمان زخمم پیش شما آمده‌ام زخمم تقریبا بهبود یافته است و من از این بابت بسیار راضی و خشنود هستم». به همین ترتیب در همان مدت که پدر نبود و پسر به جایش نشسته بود پای قصاب خوب شد و دیگر به خانه ی شکسته بند نرفت و گوشت هم نفرستاد. چند روز بعد، سفر شکسته بند به پایان رسید و او به خانه‌اش بازگشت. وی کمی استراحت کرد و زمانی که کنار سفره نشست تعجب کرد که چرا همسرش آب گوشت درست نکرده و به جای آن غذای دیگری درست کرده است که حتی گوشتی در آن به چشم نمی‌خورد! با حالتی متعجب به همسرش گفت:« چرا این غذا گوشتی ندارد؟!» همسرش در پاسخ گفت:« تا کنو چند روزی می شود که دیگر قصاب به این جا نیامده و گوشتی هم نفرستاده است». شکسته بند که چنین شنید تعجب کرد و از پسرش پرسید:« مگر آن مرد قصاب برای پانسمان زخمش نزد تو نیامد؟!» پسر به او گفت:« مرد قصاب پیش من آمد و هنگامی که مشغول زدعفونی زخمش بودم متوجه شدم استخوان کوچکی بین زخم او وجود دارد و آن را خارج کردم و مجددا زخمش را پانسمان کردم. گمان می‌کنم بهبودی کامل را به دست آورده باشد». شکسته بند عصبانی شد و به پسرش گفت:« چرا آن استخوان را خارج کردی؟! تازه متوجه شدم که به چه دلیل مادرت این غذای بدون گوشت را درست کرده است». پسر حکیم که متوجه منظور پدر نشده بود از او پرسید:« کجای کار من اشتباه بوده است؟ اگر آن تکه استخوان را خارج نمی‌کردم هیچوقت زخمش بهبود نمی‌یافت». شکسته بند به پسرش گفت:« ای نادان، من عمدا آن استخوان را بین زخم مرد قصاب گذاشتم تا از کنار آن سودی ببریم» پسر گفت:« آخر چرا؟» پدر گفت:« تا به وسیله ی آن خرده استخوان بتوانیم اندکی راحت زندگی کنیم. ای پسر نادان من ان خرده استخوان را می دیدم و تو آن لنگه ران را نمی دیدی؛ تو همه چیز را خراب کردی... دیگر استخوانی لای زخم قصاب نیست و دیگر ران گوسفندی هم در سفره ی ما نیست». از آن دوران تا به امروزه هر کسی که مانع از پیشرفت امور شود یا مرتب مشکل ایجاد کند این ضرب المثل را برایش به کار می‌برند.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
خروس اگه خروس باشه،تو راه هم میخونه
خروس اگه خروس باشه،تو راه هم میخونه
مدت ويدئو : 04:11
بازدید : 628
نه خانی آمده ، نه خانی رفته است
نه خانی آمده ، نه خانی رفته است
مدت ويدئو : 02:53
بازدید : 530
هركه گپی ناره روبشینه سابردگپی
هركه گپی ناره روبشینه سابردگپی
مدت ويدئو : 01:25
بازدید : 1064
جیک جیک مستونت بود،فکر زمستونت بود
جیک جیک مستونت بود،فکر زمستونت بود
مدت ويدئو : 04:01
بازدید : 704
تش و چاله
تش و چاله
مدت ويدئو : 03:16
بازدید : 611
همه ...
دروغ شاخ دار
دروغ شاخ دار
مدت پادکست : 5:59
بازدید : 660
جنگل مولا
جنگل مولا
مدت پادکست : 3:34
بازدید : 965
می درون مرا سوجانه،می بیرون...
می درون مرا سوجانه،می بیرون...
مدت پادکست : 4:40
بازدید : 1087
همه خرها را به یک چوب نمی رانند
همه خرها را به یک چوب نمی رانند
مدت پادکست : 0:55
بازدید : 819
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.