تا مرا دم تو را پسر یاد است دوستی من و تو بر باد است

در حال بارگذاری ...پادکست

20 اسفند 1398

روزی روزگاری مردی و ماری در سرزمین افسانه ها با هم دوست شدند. دوستی مرد و مار مدت ها ادامه داشت، هرگاه مرد بیرون از خانه از کنار خرابه ای می گذشت دور از چشم این و آن سر به لانه ی مار نزدیک می کرد و حال مار را می پرسید. در یکی از روزهای خلوت و بی سروصدا که مرد به لانه ی مار رفت، مار گفت:« صبر کن؛ برایت چیزی دارم». بعد در لانه اش سکه ی طلایی آورد و به مرد داد. مرد پرسید:« برای چه به من سکه دادی؟» مار گفت:« در این چند وقت تو را دوست مهربان و وفاداری دیدم از این به بعد هر وقت که توانستم به تو سکه ای می دهم فقط این ماجرا بین خودمان بماند». مرد خوشحال شد و سکه را گرفت و رفت. روزهای بعد هم دوباره و سه باره مرد سراغ مار آمد و از او سکه گرفت. یک روز پسر جوان مرد از پدرش پرسید:« چند وقت است که وضع زندگی ما خوب شده چطور صاحب پول شده ای؟» پدر نگاه تندی به پسرش انداخت و گفت:« تو کاری به این کارها نداشته باش اگر لازم باشد خودم به تو می گویم». پسر فهمید خبرهایی است ولی کجا و چطور نمیدانست برای همین تصمیم گرفت مواظب پدر باشد تا خبردار شود آن همه پول از کجا می آورد. تا این که یک روز سایه به سایه ی پدر به راه افتاد و دید پدرش به گوشه ی خرابه ای رفت و دور از چشم دیگران مشغول حرف زدن شد، ناگهان ماری سرش را از سوراخ بیرون آورد و با پدرش گرم گفت و گو شد چیزی هم نگذشت که مار به سوراخ رفت و سکه ای به دهان گرفت و بیرون آمد پدر هم سکه ی طلا را گرفت و رفت. پسر وقتی این ماجرا را دید دیگر از شادی در پوست خود نمی گنجید؛ این بود که با خودش گفت:« همین روزها من همه ی سکه های این مار را می گیرم و ثروتمند می شوم». روزهای بعد پسر به خرابه رفت و مار را صدا زد. مار از سوراخ بیرون آمد و پسر با مهربانی از مار خواست که از سوراخ بیشتر بیرون بیاید مار که نمی دانست پسر چه فکری در سر دارد از سوراخ بیرون آمد. پسر به سرعت کمر مار را گرفت و گفت:« زود باش بگو سکه های طلا کجاست؟ اگر نگویی سرت را به سنگ می کوبم». مار تکان تندی به خودش داد و نیشی به پای پسر جوان زد و دوباره در سوراخ خزید. پسر جوان به زمین افتاد و چون کسی به دادش نرسید در همان جا جان داد. پدر به خانه آمد و از پسرش اثری ندید تا اینکه یک نفر برایش خبر آورد که جوانی در خرابه ای مرده است. مرد به خرابه رفت و پسرش را نزدیک لانه ی مار دید و فهمید که مار او را نیش زده ولی چرا خبر دار نشد. روزهای بعد مرد به گوشه ی همان خرابه رفت و مار با ترس از لانه بیرون آمد. مرد با اندوه و ناله پرسید:« بگو تا بدانم چرا پسر مرا کشتی؟» مار گفت:« مگر به تو نگفته بودم کسی نباید از دوستی ما خبردار شود؟» مرد گفت:« من به او حرفی نزده بودم شاید یک روز به دنبال من آمده بوده و این جا را یاد گرفته. حالا بگو چرا او را کشتی؟» مار گفت:« او می خواست مرا بکشد من هم برای نجات جان خودم او را نیش زدم ولی نمی خواستم که او بمیرد». مرد که عصبانی شده بود به ناگاه چنگ زد و مار را از لانه اش بیرون کشید و سعی کرد تا او را بکشد. مار خواست او را هم نیش بزند اما نتوانست. این بود که به سوی لانه اش فرار کرد و در سوراخ رفت. مرد دم مار را به شدت کشید و دم مار قطع شد. مرد با ناراحتی به خودش قول داد هرطور شده سرانجام روزی مار را بکشد و انتقام پسرش را بگیرد. روزهایی گذشت و دل مرد از غم مرگ فرزندش کمی سبک شد و به یاد مار افتاد و دوستی های او به یادش آمد. مرد به یاد آورد که مار چطور هر بار به او یک سکه ی طلا می داد پس با خودش گفت:« حیف است که دوستی خودم را با مار فراموش کنم به هرحال این پسر من بوده که خواسته مار رابکشد پس بهتر است بروم و از او دلجویی کنم شاید هنوز هم بتوانم از او سکه ی طلا بگیرم. مرد به خرابه رفت و با آهنگی مهربان مار را صدا زد. مار که از مرد ترسیده بود گفت:« برو که من دیگر کاری با تو ندارم». مرد گفت:« من آمده ام تا بگویم بیا دوباره با هم دوست باشیم گذشته ها دیگر گذشته». مار که سرش را از سوراخ بیرون آورده بود گفت:« نه فایده ای ندارد زیرا دوستی من و تو به پایان رسیده است». مرد گفت:« چرا؟» مار پاسخ داد:« چون نه من می توانم کنده شدن دمم را از یاد ببرم و نه تو مرگ پسرت را. بله مرد؛ تا مرا دم، تو را پسر یاد است دوستی من و تو بر باد است».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
سقای زمستان و آهنگر تابستان بودن
سقای زمستان و آهنگر تابستان بودن
مدت ويدئو : 1:22
بازدید : 214
کسی که با وقار باشد
کسی که با وقار باشد
مدت ويدئو : 03:20
بازدید : 1078
همت بلند که مردان روزگار ...
همت بلند که مردان روزگار ...
مدت ويدئو : 02:12
بازدید : 4379
با یک گل بهار نمیشه
با یک گل بهار نمیشه
مدت ويدئو : 01:51
بازدید : 1914
همه ...
مال آدم نخور برای آدم بخور
مال آدم نخور برای آدم بخور
مدت پادکست : 1:53
بازدید : 744
هیزم تر به کسی فروختن
هیزم تر به کسی فروختن
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 30
همین آش و همین كاسه
همین آش و همین كاسه
مدت پادکست : 1:13
بازدید : 559
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.