بابا سبیل چربکن ات را گربه برد

در حال بارگذاری ...پادکست

20 اسفند 1398

این مثل را دربارهً كسانی می گویند كه بخواهند جلو مردم خودنمایی كنند و بدون آنكه هنر و توانی داشته باشند، افاده بفروشند. در گذشته خوردن غذاهای چرب بسیار رایج بود و مردم به ویژه آنان که توانایی مالی بالایی داشتند بسیار از غذاهای چرب استفاده می کردند و اگر کسی مهمانی دعوت می کرد و می خواست آنان را بسیار گرامی بدارد چربی غذای آن مهمان را زیادتر می کرد و تا می توانست پلو و چلوی چرب و نرم به خورد او می داد و البته اگر کسی می خواست به کسی بفهماند غذای خوبی می خورد می گفت لقمه ی من همیشه چرب است و یا سبیل من همیشه چرب است. داستان این مثل از آن جا آغاز می شود که در روزگاری مردی تهی دست و لاف زن در شهری زندگی می کرد. مرد پیوسته با نانی خشک و پنیر روزگار می گذراند و حتی سالی یکبار هم غذایی چرب و نرم نمی خورد یعنی نداشت که بخورد وگرنه از خوردن آن سیر نمی شد. مرد لاف زن برای اینکه خود را ثروتمند و خوش خوراک بشناساند شیوه ای به کار برده بود. او روزی پیش خیاطی رفت و تکه پارچه ای تمیز و نو از او گرفت و آنگاه به خانه آمد و مقدار کمی روغن روی پارچه ریخت و ان را خوب چرب کرد و در میان کاسه ای نهاد. او هرروز مقداری نان جوین و پنیر یا چیز کم ارزشی می خورد و موقع بیرون رفتن از خانه سبیلش را با آن پارچه چرب می کرد و سپس پا در کوچه می نهاد. دوستان و آشنایان که او را با سبیل های چرب می دیدند کنجکاو می شدند و می پرسیدند:« چه خورده ای؟» مرد هم برای لاف زدن و خودنمایی بادی به گلو می انداخت و باافتخار می گفت:« پلو» و البته هرروز کارش همین بود و چنین بود که مردم او را شخصی ثروتمند می دانستند و آرزو می کردند کاش جای او بودند و هرروز غذاهای خوب و چرب می خوردند. این داستان مدت ها ادامه داشت تا اینکه سرانجام روزی اتفاقی افتاد، گربه ای از راه رسید و پارچه ی چرب را عوض گوشت با خود برد. پسر مرد لاف زن که شاهد این ماجرا بود در پی گربه دوید تا پارچه را از او بگیرد ولی کودک هرچه دوید به گربه نرسید. پس کودک نزد پدر رفت تا ماجرا را به اطلاع او برساند. اتفاقا مرد درمیان گروهی از مردم نشسته بود و چون همیشه لاف می زد و درباره ی غذای خوشمزه و چرب و نرمی که آن روز خورده بود سخن می گفت و مرد بینوا و گرسنه را غصه می داد که ناگاه کودک فریاد زد:« بابا به خانه بیا که بیچاره شدیم». مرد و بقیه ی مردم به کودک خیره شدند و پدر با دلواپسی از او پرسید:« مگر چه اتفاقی افتاده؟» کودک سری تکان داد و گفت:« آخر سبیل چرب کنت را گربه برد». مردم دقایقی به مرد خیره شدند و سپس همگی با هم به او خندیدند و به این صورت و پس از این رخداد مثلی دیگر به مثل های شیرین زبان پارسی اضافه شد بنابراین اگر امروزه کسی سخن بیهوده بگوید و گزافه گویی کند بابا سبیل چرب کنت را گربه برد حکایت حال او می شود.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
برای کسی بمیر که برایت تب کند
برای کسی بمیر که برایت تب کند
مدت ويدئو : 1:20
بازدید : 118
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
مدت ويدئو : 02:55
بازدید : 4287
سنگ مفت،گنجشک مفت
سنگ مفت،گنجشک مفت
مدت ويدئو : 02:57
بازدید : 637
ضرب المثل نه سر پیاز نه ته پیاز
ضرب المثل نه سر پیاز نه ته پیاز
مدت ويدئو : 01:59
بازدید : 683
ضرب المثل پهلوان پنبه
ضرب المثل پهلوان پنبه
مدت ويدئو : 01:43
بازدید : 432
همه ...
فكری را كه تو كردی من هم كردم
فكری را كه تو كردی من هم كردم
مدت پادکست : 1:02
بازدید : 480
زه را کشیدند
زه را کشیدند
مدت پادکست : 5:41
بازدید : 595
هر چه بزرگتر می شود بدتر می شود
هر چه بزرگتر می شود بدتر می شود
مدت پادکست : 5:57
بازدید : 61
عجب سرگذشتی داشتی کل علی
عجب سرگذشتی داشتی کل علی
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 71
جنگل مولا
جنگل مولا
مدت پادکست : 3:34
بازدید : 899
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.