نه تا نون نونوایی پاچه ی گاو حلوایی الله تو شفایش ده حلوا تو نجاتش ده

در حال بارگذاری ...پادکست
5.6

25 دي 1398

در گذشته جوانی با یکی از دختران روستای خود ازدواج کرد. جوان کشتزاری کوچک داشت و در آن محصولات کشاورزی می کاشت و از راه روزگار می گذراند. در یکی از سال ها محصول کشاورزی آن جوان اندکی دچار کاستی شد و در نتیجه درآمد خانواده ی او نیز رو به کاهش آمد. بنابر این شبی از شب ها جوان برای این که به همسرش یادآوری کند که مواظب خرج خانه و شیوه ی اداره ی آن باشد با او به گفتگو نشست. جوان پس از یادآوری چند نکته به زنش گفت:« همانطور که می دانی درآمد امسال ما کاهش یافته پس باید در شیوه ی خرج کردن و به خصوص در خورد و خوراکمان کمی صرفه جویی کنیم». همسر جوان که چنین شنید گفت:« راستش را بخواهی من از مدتی پیش که به خانه ی تو آمدم و زندگیمان آغاز شد تا می توانستم سعی کردم تا در زندگی صرفه جویی کنم از جمله در خورد و خوراک. من تا جایی که می توانم سعی می کنم کم غذا بخورم. من در خانه ی پدرم که بودم هرچه دلم می خواست می خوردم ولی از روزی که به این جا آمدم غذای من روزانه یک کف دست نان و یک ذره پنیر است». جوان با شگفتی گفت:« راست می گویی؟» زن بی درنگ گفت:« بله که راست می گویم». آن گاه جوان به اندام فربه ی زن نگاهی کرد و با خود گفت:« ولی من هنوز بر این باورم که تو هنوز به همان شیوه ی خانه ی پدری ات ادامه می دهی تا فردا چه پیش آید چون فردا روز آزمون تو است تا بتوانی ادعایت را ثابت کنی. پس لطفا آماده باش تا فردا با من به کشتزار بیایی و با هم محصولمان را وجین کنیم». فردای آن روز زن و شوهر به سوی بیابان به راه افتادند تا به کشتزارشان در بیابان رسیدند. مرد به زن گفت:« امروز باید نیمی از زمینمان را وجین کنیم. آماده ای؟» زن گفت:« بله که آماده ام». ولی در دل به چیز دیگری می اندیشید زیرا او هرروز از صبح تا عصر چندبار غذا می خورد و اگر امروز می خواست هم پای مرد کار کند از گرسنگی غش می کرد و چنین بود که پس از ساعتی کار کردن زن ناگهان فریاد برآورد:« هووووووووی» و در پی آن به این سو و آن سو چشم دوخت و چنین وانمود کرد که کسی او را صدا زده و او دارد پاسخش را می دهد . شوهر که چنین دید کنجکاوانه گفت:« چه شده ؟» زن گفت:« مگر صدای زن همسایه را نشنیدی او صدایم زد و انبرش را می خواست». شوهر سری تکان داد و گفت:« ای بابا، بگو کار دارم و یکی دو ساعت دیگر می آیم و انبرت را می دهم». زن که معده اش به سوزش افتاده بود به جای آن که به شوهرش جوابی بدهد دوباره با صدای بلند گفت:« هوووووووی تو دیگر چه می گویی؟» شوهر پوزخندی زد و گفت:« حالا دیگر کیست؟» زن گفت:« سکینه خانم است همسایه ی دست راستی مان را می گویم. سه پایه اش را می خواهد». مرد با خونسردی گفت:« بگو صبر کند تا چند ساعت دیگر به خانه بروی و آن وقت بیاید و بگیرد». این سخن مرد زن را کلافه کرده بود زیرا چیزی نمانده بود که از گرسنگی بی حال شود. بنابراین این بار بلندتر از دفعه های پیش فریاد کشید:« هوووووی هووووی». مرد که دیگر داشت خنده اش می گرفت گفت:« ای بابا این دیگر کیست که صدا می کند؟» زن گفت:« زن همسایه ی روبرویی است که دیگش را می خواهد که با آن غذا درست کند و دیگر نمی توانم او را معطل بگذارم». و به این ترتیب زن سراسیمه به سوی خانه شتافت و بلافاصله به آشپزخانه رفت و مقداری روغن و آرد برداشت و با دستپاچگی مشغول درست کردن حلوا شد و چون دنبال قاشقی می گشت تا با آن روغن و آرد را به هم بزند پاچه ی گاوی را دید که شب گذشته گوشتش را خورده بودند و استخوانش هنوز در آن جا مانده بود پس پاچه ی گاو را برداشت و حلوا را با آن به هم زد. نه گرده ی نان از سفره درآورد و شروع به خوردن کرد. زن پس از خوردن نه گرده نان و یک دیگ حلوا به معده درد شدیدی دچار شد و در کف خانه افتاد. مرد هم پس از مدتی وارد شد و در حالی که زن از شدت درد به خود می پیچید از زن پرسید:« چه شده؟» زن گفت:« دلم درد می کند» شوهر که از همه چیز آگاهی داشت به زنش گفت:« نگران نباش خوب می شوی. من وردی بلدم که اگر بخوانم درجا حالت خوب می شود» و آن گاه چنین خواند:« نه تا نون نونوایی پاچه ی گاو حلوایی، الله تو شفایش ده، حلوا تو نجاتش ده».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
خر ما از کره گی دم نداشت
خر ما از کره گی دم نداشت
مدت ويدئو : 04:18
بازدید : 637
رنگ رخسار
رنگ رخسار
مدت ويدئو : 02:24
بازدید : 1161
همت بلند که مردان روزگار ...
همت بلند که مردان روزگار ...
مدت ويدئو : 02:12
بازدید : 4446
برای کسی بمیر که برایت تب کند
برای کسی بمیر که برایت تب کند
مدت ويدئو : 1:20
بازدید : 248
عقل سالم در بدن سالم است
عقل سالم در بدن سالم است
مدت ويدئو : 01:01
بازدید : 1398
همه ...
اگرخرنبودی پیش دام پزشك نرفتی
اگرخرنبودی پیش دام پزشك نرفتی
مدت پادکست : 0:24
بازدید : 538
این قدک تا بروم کله قندش را بیاورم
این قدک تا بروم کله قندش را بیاورم
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 88
بابا سبیل چربکن ات را گربه برد
بابا سبیل چربکن ات را گربه برد
مدت پادکست : 4:24
بازدید : 98
کاسه چه کنم؟دستش گرفته
کاسه چه کنم؟دستش گرفته
مدت پادکست : 4:57
بازدید : 1859
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.