خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

در حال بارگذاری ...پادکست

02 آذر 1398

در گذشته مردی کهنسال در جاده ای گام بر می داشت. مرد افسار الاغی پیر را در دست داشت و در آن جاده به راه خود ادامه می داد. او از شهر خود به سوی شهر دیگری در راه بود و با الاغ پیرش به آن سو می رفت تا اینکه وارد بیشه ای بزرگ شد. چند تن در آن بیشه گرد هم آمده و به دور آتشی نشسته و با یکدیگر سخن می گفتند. مرد که چنین دید آنجا را بهترین مکان برای استراحت و رفع خستگی خود دانست و با خود اندیشید که خود را مهمان آن چند مرد کند تا به این وسیله شام مفصلی نصیبش شود. مرد با این اندیشه نزدیک مردی که در آن جا به عنوان نگهبان ایستاده بود رفت و افسار الاغ خویش را به وی سپرد. در این میان آن چند مرد که چشمشان به آن مرد و الاغش افتاده بود، او را در جمع خود فراخواندند. آن مردان عده ای فقیر بودند که خود شب های بسیاری را بی آنکه چیزی بخورند با شکم گرسنه سر بر بالین نهاده بودند و به آن سبب که مرد را با الاغش دیدند، بر آن حیوان طمع بردند و او را در میان خود راه دادند. اما مرد که چیزی نمی دانست در میان آن ها نشسته بود و گمان می برد که آن ها مردمانی مهمان نواز و مهربان هستند. در آن میان عده ای از آن مردان وی را سرگرم صحبت کردن کرده بودند و عده ای دیگر به سراغ آن مرد بیچاره که نگهبان الاغ بود رفتند و به زور و زحمت بسیار حیوان را از او گرفتند و حیوان را به بازار بردند و آن را به مبلغی اندک فروختند سپس با پول آن شام مفصلی خریدند و برگشتند. مرد که دستان آن ها را پر از غذا دید خوشحال شد. آن عده در حالی که سبدهای غذا را در دست داشتند رو به دوستان خود کردند و با صدایی بلند و آوازی خوش چنین سر دادند:« خر برفت و خر برفت و خر برفت». دوستان آن مردان که چنین شنیدند دانستند که داستان از چه قرار است، پس از شادی دست بر هم زدند و پا بر زمین کوفتند سپس درحالی که همگی لقمه ای غذا در دهان می نهادند آواز خر برفت و خر برفت را سرمی دادند. در آن میان صاحب الاغ که نمی دانست موضوع از چه قرار است، از دیگران پیروی می کرد و در حالی که لقمه اش را فرو می داد این آواز را با صدایی خوش و بلند تکرار می کرد. آن شب با شادی گذشت و صبح روز بعد از راه رسید و مرد از خواب برخاست و دید که از هیچ کدام از آن مردان خبری نیست و همگی رفته اند. مرد که چنین دید بقچه ی خود را بست و به سراغ مرد نگهبان رفت تا خرش را از وی بخواهد و به سفرش ادامه دهد. اما هنگامی که خواسته اش را برآورد، مرد نگهبان پوز خندی زد و گفت:« ای مرد کجای کاری که خر برفت». مرد که چنین شنید بر سر کوبید و گفت:« من الاغم را به تو سپرده بودم تو با آن حیوان بیچاره چه کردی؟» پیرمرد نگهبان گفت:« دیشب عده ای از آن مردان به سراغ من آمدند و به زور حیوان تو را از من ستاندند؛ من هم از ترس جانم افسار الاغ تو را به آن ها دادم». مرد که چنین شنید از خشم برآشفت و گفت:« اصلا بر فرض که آن حیوان را به زور از تو ستاندند اما چرا تو به سوی من نیامدی و از این ماجرا آگاهم نکردی؟» نگهبان گفت:« من پس از اندکی به سوی تو آمدم اما تو چنان غرق در سخن گفتن با آن مردان بودی که اصلا مرا ندیدی و پس از آن نیز به همراه آن ها بانگ خر برفت و خر برفت را سردادی؛ تو چنان بااشتیاق این نغمه را سرمی دادی که من گمان بردم تو نیز این ماجرا را می دانی و از فروش خر خود شادمانی». مرد که این سخنان را شنید دو دستی برسرش کوبید و گفت:« راست می گویی ای مرد؛ آن مردان چنان بااشتیاق این آواز را سرمی دادند که مرا نیز به ناچار بر سر ذوق آوردند تا همراهشان این نغمه را سر دهم اما افسوس که دیگر هنگام پشیمانی نیست زیرا من ندانسته از آن ها پیروی کردم و سخنانشان را بر زبان راندم، آری؛ پیروی و تقلید کردن کور کورانه چنین است و سبب گرفتاری انسان می شود پس باید گفت ای دو صد لعنت بر این تقلید باد».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
مدت ويدئو : 01:38
بازدید : 1120
خیاط هم در کوزه افتاد
خیاط هم در کوزه افتاد
مدت ويدئو : 3:06
بازدید : 80
ضرب المثل هوا پس است
ضرب المثل هوا پس است
مدت ويدئو : 01:55
بازدید : 2111
بیگانه اگر وفا کند خویش من است
بیگانه اگر وفا کند خویش من است
مدت ويدئو : 4:53
بازدید : 267
همه ...
خروس بی محل
خروس بی محل
مدت پادکست : 8:06
بازدید : 567
آقا شکست نفسی می کند غلط می کند
آقا شکست نفسی می کند غلط می کند
مدت پادکست : 5:56
بازدید : 58
از این ستون به آن ستون فرج است
از این ستون به آن ستون فرج است
مدت پادکست : 0:52
بازدید : 475
بابای شما حلاج گرگ شده
بابای شما حلاج گرگ شده
مدت پادکست : 5:13
بازدید : 511
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.