چوب خدا صدا ندارد هر که بخورد دوا ندارد

در حال بارگذاری ...پادکست
5.6

02 آذر 1398

در گذشته مرد نابینایی زندگی می کرد. وی برای گذران زندگی اش به در خانه ها می رفت و گدایی می کرد. روزی از روزها مرد نابینا به در خانه ای بزرگ رسید و درب خانه را کوبید. مدتی به درازا کشید و صاحب خانه که بالای بام خانه بود پشت در آمد و درب را گشود و همین که چشمش به مرد نابیناافتاد به او گفت:« تو نابینایی؟» مرد نابینا گفت:« آری» صاحبخانه که چنین شنید دست آن بی چاره را گرفت و داخل خانه برد سپس او را به زحمت از پله های بسیاری بالا برد و به بالای بام خانه رساند و سپس به او گفت:« ای گدای نادان هنگامی که در را به شدت می کوفتی مرا مجبور کردی که از این بالا به پایین بیایم و در را بگشایم».مرد نابینا که از این کار خود بسیار شرمسار شده بود دست خود را به دیوار گرفت و خواست تا از پله ها پایین برود اما همین که اولین پله را پایین آمد پایش لغزید و از آن بالا به پایین افتاد و سرش شکست و به زحمت توانست خود را بلند کند و از خانه بیرون برود.دو تن از دوستان او که نابینا بودند و با هم شریک بودند و پول هایشان را روی هم می گذاشتند، او را نزد طبیب بردند و سرش را بستند. سپس هر سه به گوشه ای رفتند و با هم مشغول صحبت شدند و گدا ماجرای امروز را برای آن ها باز گفت. آن دو گدای دیگر هم گفتند که امروز باید از پول هایی که در خرابه مان جمع کرده ایم برداریم و هرطور هست با آن شکممان را سیر کنیم. از سوی دیگر صاحب خانه ی طمع کار با آن همه ستمی که بر آن گدا روا داشته بود آن ها را تعقیب می کرد و اینگونه بود که سخن آن نابینایان را شنید و با قدم های آهسته به هر راهی که آن سه می رفتند می رفت.و بالاخره پس از مدتی راه رفتن به خرابه ای بیرون از شهر رسیدند. آن سه گدا وارد خرابه شدند و زمین را کندند و پول ها را بیرون آوردند و با کشیدن دستشان بر روی آن سکه ها مشغول شمردن آن ها شدند و دانستند که پس اندازشان ده هزار درهم شده است. آن ها بسیار خوشحال شدند و پس از آن که مبلغی از آن را برداشتند مابقی را در همان جا پنهان کردند. اما گدای اولی احساس کرد که کسی در بین آن ها بیگانه است پس دستش را به این سو و آن سو برد که ناگهان دست صاحب خانه به دستش خورد. پس سه گدای کور به سر آن مرد ریختند و وی را کتک بسیار زدند و آواز کمک سر دادند. پس از مدتی جمعیتی دور آن ها جمع شد و آن مرد صاحب خانه خود را به نابینایی زد و بلند گفت خواهش می کنم مارا نزد حاکم شهر ببرید که من با او سخنی دارم. هنگامی که نزد حاکم رسیدند حاکم جویای ماجرا شد و مرد گفت:« ای حاکم؛ ما چهار نفر خود را به کوری زده و به در خانه مردم می رفتیم و از ثروتشان در وقت مناسب دزدی می کردیم و تا کنون توانسته ایم ده ها هزار درهم پس انداز کنیم و هنگامی که من امروز سهم خود را خواستم آن ها مرا زدند و سهم مرا به من ندادند. اکنون اگر می خواهید صحت حرف مرا بدانید دستور دهید تا این سه نفر را نیز تازیانه بزنند تا آنان چشم باز کنند». حاکم دستور داد تا آن سه نفر را به سختی تازیانه بزنند اما آن سه بی چاره که به راستی نابینا بودند هر چه کتک خوردند نتوانستند چشم باز کنند پس آن قدر آن سه نابینا را زدند تا هر سه بیهوش بر زمین افتادند. پس از مدتی مرد صاحب خانه به حاکم گفت:« بهتر است گزمه ای با من به آن خرابه بفرستید تا درهم ها را برای شما بیاورم». حاکم هم چنین کرد و آن ها کیسه ی درهم ها را نزد حاکم بردند و مبلغ دوهزار و پانصد درهم آن مرد را به وی دادند و باقی را نیز به حاکم سپردند و او دستور داد تا آن سه گدای نابینا را از شهر خارج کردند و به جای دوری بردند و اما چندی بعد پیش از آنکه صاحب خانه آن دوهزار و پانصد درهم را خرج کند بیمار شد و از دنیا رفت.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
آن کس که بود سایه نشین  سایه ندارد
آن کس که بود سایه نشین سایه ندارد
مدت ويدئو : 1:31
بازدید : 107
بیگانه اگر وفا کند خویش من است
بیگانه اگر وفا کند خویش من است
مدت ويدئو : 4:53
بازدید : 267
سنگ مفت،گنجشک مفت
سنگ مفت،گنجشک مفت
مدت ويدئو : 02:57
بازدید : 630
با یک گل بهار نمیشه
با یک گل بهار نمیشه
مدت ويدئو : 01:51
بازدید : 1903
دهانش بوی شیر می دهد
دهانش بوی شیر می دهد
مدت ويدئو : 02:43
بازدید : 1516
همه ...
او ته دول نمی کا
او ته دول نمی کا
مدت پادکست : 0:38
بازدید : 368
کلاهش پس معرکه است
کلاهش پس معرکه است
مدت پادکست : 3:24
بازدید : 510
آب قطره قطره همه جمع شد ...
آب قطره قطره همه جمع شد ...
مدت پادکست : 2:12
بازدید : 595
بشنو ولی باورنکن
بشنو ولی باورنکن
مدت پادکست : 4:06
بازدید : 42
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.