با شما همان کنم که با دیگران کردم

در حال بارگذاری ...پادکست

02 آذر 1398

در گذشته درویشی ژنده پوش و بینوا از مسیری عبور می کرد.او که به سبب آمدن راه بسیار خسته و درمانده شده بود دیگر نمی توانست به راحتی گام بردارد، پس به در خانه ی بزرگی رسید و همانجا نشست و منتظر ماند تا دستی به یاری اش بیاید. او همانطور که آنجا نشسته بود ناگهان به خوابی عمیق فرو رفت. او در خواب خود دید که درب آن خانه بزرگ باز شده و دختری زیبارو به سراغش آمده و در دستش سینی بزرگی از غذاهای رنگارنگ وجود دارد و سینی را دربرابر وی قرار می دهد و از او می خواهد هرآنچه را دلش می خواهد بردار و بخورد. درویش هم با خوشحالی همه ی آن غذاهای خوشبو و خوشمزه را می خورد که به ناگاه استخوانی کوچک به گلویش پریده و حال او را دگرگون می سازد. درویش در این حال از خواب خویش پریده و شروع به سرفه می کند. در این حال صاحب خانه به بیرون می آید و درویش را پشت در خانه اش می بیند که گلویش را گرفته و پشت سرهم سرفه می کند. او که چنین می بیند دخترش را صدا می زند و از وی می خواهد برای درویش پیاله ای آب بیاورد.پس از مدتی دختری زیبا و جوان از خانه بیرون می آید و پیاله ای آب دربرابر درویش قرارداد. درویش سرش را بلند کرد تا آن دختر را ببیند اما همین که چشمش به آن دختر افتاد به سرعت از جایش برخاست و به عقب گام برمی داشت. او درست همان دختری بود که درویش در خواب دیده بود. درویش به گرسنگی و تشنگی از آنجا دور شد و دراین حال با صدای بلند می گفت:« من از شما هیچی نمی خواهم؛ این شما بودید که می خواستید در خواب مرا خفه کنید». صاحبخانه و دخترش که بسیار تعجب کرده بودند به داخل خانه خود رفتند. درویش درحالی که در بیابانی گام برمی داشت از شدت ضعف و گرسنگی از هوش رفت. چند ساعت گذشت و درویش هنگامی که صدای افرادی را بالای سرش شنید چشمانش را گشود. آن افراد که درویش را زنده دیدند به وی پیاله ای آب دادند و وی را به آبادی خویش بردند. وقتی که به آبادی رسیدند درویش روبه آنها کرد و گفت:« به خدا سوگند که اگر شما نیز به من چیزی ندهید با این ده نیز همان کنم که به ده و شهر دیگر کردم». مردان آبادی که چنین شنیدند شگفت زده شدند و ترسیدند و به سراغ کدخدای ده رفتند. کدخدا که از شنیدن این موضوع بسیار ترسیده بود رو به مردمان کرد و گفت:« هرآنچه آن مرد می خواهد به او بدهید که مبادا وی افسونگر باشد وبه ده ما آسیبی بزند». مدرمان ده که چنین شنیدند فوری به سراغ درویش رفتند و هرآنچه خوراکی و غذا می خواست دربرابرش نهادند و درویش که بسیار گرسنه بود با خیالی آسوده شروع به خوردن کرد. پس از آن مردان ده وی را به سوی خانه ی کدخدا بردند. کدخدا رو به درویش کرد و گفت:« بگو بدانم اگر ما نیز به تو آب و خوراکی نمی دادیم آنگاه تو چه می کردی؟مگر با ده پیشین و مردمانش چه کردی؟» درویش لبخندی زد و با آرامش گفت:« آنجا من چیزی خواستم و به من ندادند و من به سبب گرسنگی به این جا آمدم. حال اگر شما نیز چیزی نمی دادید این ده را هم رها می کردم و به دهی دیگر می رفتم».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
مرغ یک پا دارد
مرغ یک پا دارد
مدت ويدئو : 02:27
بازدید : 2363
ضرب المثل از ماست که بر ماست
ضرب المثل از ماست که بر ماست
مدت ويدئو : 02:46
بازدید : 446
بیفایدا قاشماق چاروق ییرتار
بیفایدا قاشماق چاروق ییرتار
مدت ويدئو : 2:53
بازدید : 1700
عقل سالم در بدن سالم است
عقل سالم در بدن سالم است
مدت ويدئو : 01:01
بازدید : 1301
تش و چاله
تش و چاله
مدت ويدئو : 03:16
بازدید : 563
همه ...
خدا کریم است
خدا کریم است
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 15
دست کسی را درحنا گذاشتن
دست کسی را درحنا گذاشتن
مدت پادکست : 5:17
بازدید : 480
هلو بیفت تو گلو
هلو بیفت تو گلو
مدت پادکست : 4:59
بازدید : 885
رمال اگر غیب می دانست...
رمال اگر غیب می دانست...
مدت پادکست : 5:19
بازدید : 2061
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.