خرک سیاه بر در است

در حال بارگذاری ...پادکست

14 آبان 1398

در گذشته امیر خلف سیستانی در دشتی بزرگ و سرسبز به دور از شهر خود سرگرم شکار و تفریح بود. امیر خلف با شادمانی بر اسب خود نشسته بود و هر سو می تاخت. زمان این گونه می گذشت تا اینکه امیر خلف از میان درختان جنگل صدایی شنید و به یکباره چشمش به مردی گوژپشت افتاد که بر خری سیاه سوار بود. امیر خلف با دیدن مرد گوژ پشت لبخندی زد و ان مرد را صدا زد و به او گفت:« ای مرد از کجایی و به کجا می روی؟» مرد کوتاه قد سری جنباند و گفت:« من اهل همین شهرم و به سوی سیسستان می روم». امیر دوباره پرسید:« برای چه به سیستان می روی؟» مرد پاسخ داد:« به سوی امیر خلف می روم. غزلی برای او سروده ام و می خواهم به نزدش بروم و این ابیات را تقدیم او کنم زیرا شنیده ام که او هم شعر را بسیار دوست دارد و هم به شاعران توجه بسیاری دارد». امیر خلف تا این را شنید خندید و گفت:« من هم همین را شنیده ام اما اکنون بگو بدانم برای غزل خود چه اندازه از وی پاداش می خواهی؟» مرد اندکی اندیشید و سپس گفت:« گمان می کنم هزار دینار کافی باشد». امیر بی درنگ گفت:« اگر او هزار دینار ندهد آن گاه چه؟» و مرد پاسخ داد:« خب اگر ندهد از وی پانصد دینار طلب می کنم». امیر خلف پرسید:« اما اگر این مقدار هم ندهد؟» که مرد ابروانش را در هم گره کرد و گفت:« خب صد دینار». امیر خندید و گفت:« اما اگر این را هم ندهد چه؟» و این بار پیر مرد دستانش را در هم گره کرد و گفت:« اگر چنین هم نکند تخلص این شعر را به خرک سیاه خود کنم». امیر خلف چون این سخن را شنید خندید و سوار اسب خود شد و از آنجا دور شد. مدتی گذشت و امیر به دربار خود در سیستان بازگشت. امیر خلف که در بیشه و شکارگاه چهره ای دیگر داشت دوباره به هیبت پادشاهان درآمد و جامه ی مخصوص شاهان را بر تن کرد و بر تختش نشست. تا اینکه روزی از روزها آن مرد که امیر او را در بیشه دیده بود برای خواندن شعرش به حضور وی رسید. وقتی مرد نزد امیر رسید سرش را بلند کرد تا نخست چهره ی وی را ببیند اما همین که مرد چشمش به امیر خلف افتاد او را به خاطر آورد و به یکباره دستانش سست شد. مرد غزلش را برای امیر خواند و هنگامی که شعر به پایان رسید امیر خلف از جای خود برخاست و به سوی مرد رفت سپس درحالی که لبخند می زد گفت:« به جای این غزل از ما چه می خواهی؟» مرد بی درنگ گفت:« این ابیات را تقدیم شما کردم در ازای هزار دینار». امیر بی درنگ گفت:« اما اگر هزار دینار ندهم چه؟» مرد گفت:« خب اگر امیر هزار دینار ندهد آنگاه من پانصد دینار از ایشان می خواهم». امیر با خنده گفت:« این مبلغ برای یک غزل بسیار زیاد است». مرد شاعر که این را شنید از مبلغ مورد نظرش کم کرد اما امیر باز هم همین سخن را به وی گفت تا اینکه مبلغی که مرد از امیر درخواست کرد به یکصد دینار رسید. اما باز هم امیر خلف مقاومت کرد و گفت:« این هم بسیار زیاد است. اگر ندهم چه؟» مرد که این را شنید پوزخندی زد و گفت:« ای امیر از یاد مبر که خرک سیاه بر در است».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
مرغ یک پا دارد
مرغ یک پا دارد
مدت ويدئو : 02:27
بازدید : 2415
حالا من میو
حالا من میو
مدت ويدئو : 02:50
بازدید : 1497
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
مدت ويدئو : 02:55
بازدید : 4345
عقل سالم در بدن سالم است
عقل سالم در بدن سالم است
مدت ويدئو : 01:01
بازدید : 1363
ضرب المثل هوا پس است
ضرب المثل هوا پس است
مدت ويدئو : 01:55
بازدید : 2603
همه ...
مرده ناصرالدین شاه را می زنی؟!
مرده ناصرالدین شاه را می زنی؟!
مدت پادکست : 5:49
بازدید : 590
ترات گوربه تا در که دونه
ترات گوربه تا در که دونه
مدت پادکست : 1:04
بازدید : 525
پدر گدایم را نگو تا پدر شاهت را نگویم
پدر گدایم را نگو تا پدر شاهت را نگویم
مدت پادکست : 5:57
بازدید : 89
هنوز زرده را بالا نکشیده قد قد می کند
هنوز زرده را بالا نکشیده قد قد می کند
مدت پادکست : 5:57
بازدید : 109
انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی
انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی
مدت پادکست : 5:04
بازدید : 861
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.