خانه ی دروغگو آتش گرفت هیچکس باور نکرد

در حال بارگذاری ...پادکست

14 آبان 1398

در گذشته مردمی در دیاری به خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی می کردند تا اینکه یک روز مردی رهگذر به آن دیار رسید. مرد رهگذر به زور خود را به درب خانه ای رساند و بر درب کوبید و چون رمقی نداشت در پشت درب بیهوش افتاد. صاحب خانه که درب را گشود آن مرد بیهوش را دید، پس به غلامان خود دستور داد تا آن مرد را به داخل خانه ببرند. فردای آن روز جوان از خواب عمیقی که به آن فرو رفته بود برخاست و از درد به خود می پیچید و ناله می کرد. پس از دقایقی مرد صاحب خانه نزد آن مرد رهگذر آمد و شروع به سخن کردن با وی کرد و از پیشینه اش پرسید. جوان که فردی نیرنگ باز بود خود را بسیار بیچاره و درمانده نشان داد و به مرد صاحب خانه گفت:« من به تازگی مادر و پدر خود را از دست داده ام و همه ی برادرانم مرا از خانه و کاشانه ام بیرون کردند و هرچه داشتم و سهم من بود از من ربودند و مرا کتک زدند و روانه ی جاده ها و خیابان ها کردند». جوان همانگونه که سخن می گفت اشک می ریخت و همین سبب شد که دل صاحب خانه برایش بسوزد و او را به عنوان شاگرد خود بپذیرد. از این ماجرا مدت ها گذشت و جوان توانست پول خوبی به دست بیاورد و خانه ای در آن نزدیکی برای خود بخرد. اما با ورود جوان به آن دیار بر مشکلات مردم و همسایگان افزوده شد زیرا وی جوانی فریبکار و مردم آزار بود. روزی از روزها جوان به این فکر افتاد که از راه جدیدی به مردم آزار برساند پس درحالی که می خندید به پشت بام خانه اش رفت و از آنجا با صدای بلند شروع به داد و فریاد زدن کرد و گفت:« آهای مردم به دادم برسید... سوختم... تمام اموالم در آتش سوخت». همسایگان که صدای شیون جوان را شنیدند هراسان از خانه هایشان بیرون آمدند و برای یاری رساندن به وی سطلی پر از آب در دست گرفتند و به سوی خانه ی وی به راه افتادند. جوان هم وقتی آنان را با سطل های آب دید شروع به خندیدن کرد و همه ی آن ها را به تمسخر گرفت. جوان این کار را چندین بار تکرار کرد و هربار همسایگان برای به کمک وی می شتافتند اما هربار جوان به آن ها می خندید و تمسخر می کرد. تا اینکه روزی از روزها جوان درحالی که در گوشه ای از خانه اش نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود به ناگاه دستش به فانوسی که کنارش بود خورد و فانوس بر روی کاغذها افتاد و به یکباره آتشی در خانه ی جوان برپا شد. جوان از ترس بسیار به بالای بام خانه اش رفت و با صدایی بلند گفت:« مردم به دادم برسید... بیایید که خانه ام سوخت...» همسایگان که صدای داد و فریاد او را شنیدند به وی و بالا و پایین پریدنش خندیدند و دیگر به سوی خانه ی او نرفتند زیرا گمان می بردند که او همچون دفعه های پیش می خواهد آن ها را آزار دهد. و چنین بود که پس از اندک زمانی تمام خانه و دار و ندارش در آتش سوخت و او همچون قبل که از دیاری دیگر بی چیز آمده بود و به خاطر همین مردم آزاری چنین شده بود، دوباره بقچه ای بر دوشش گذاشت و از آن دیار نیز بگریخت.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
مدت ويدئو : 02:55
بازدید : 4207
بیفایدا قاشماق چاروق ییرتار
بیفایدا قاشماق چاروق ییرتار
مدت ويدئو : 2:53
بازدید : 1702
آب زیر كاه
آب زیر كاه
مدت ويدئو : 01:40
بازدید : 572
هركه گپی ناره روبشینه سابردگپی
هركه گپی ناره روبشینه سابردگپی
مدت ويدئو : 01:25
بازدید : 1025
همه ...
از هركس كه بخت برگرد
از هركس كه بخت برگرد
مدت پادکست : 0:26
بازدید : 482
علاج واقعه قبل از وقوع
علاج واقعه قبل از وقوع
مدت پادکست : 5:55
بازدید : 1312
ما هم سوخته ایم تنها تو نسوخته ای
ما هم سوخته ایم تنها تو نسوخته ای
مدت پادکست : 5:33
بازدید : 347
مرغ از قفس پرید
مرغ از قفس پرید
مدت پادکست : 3:48
بازدید : 544
دو برار به یه قبا
دو برار به یه قبا
مدت پادکست : 0:57
بازدید : 499
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.