این که برای من آوردی ببر برای خاله ات

در حال بارگذاری ...پادکست

14 آبان 1398

در گذشته مردی جوان به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد. مرد جوان بی کار بود و هنوز نتوانسته بود کار خوبی دست و پا کند و از این بابت بسیار پریشان بود. مدتی گذشت و مرد جوان در میدان شهر نشسته بود که عمه اش نزد او آمد. جوان که از دیدن عمه اش بسیار خرسند شده بود از جایش برخاست و عمه اش را بر جای خود نشاند. عمه تا او را دید بادقت نگاهی به چهره ی محزون و ناراحت مرد جوان کرد و علت آن همه پریشانی را از وی جویا شد. جوان هم درد دل را برای عمه اش بازگو کرد. پس از چند روز عمه نزد جوان آمد و به وی گفت که در بازار زرگران نزد آشنای شوهرم کاری درخور و شایسته ی تو پیدا کرده ام. مرد جوان تا این را شنید بسیار خوشحال شد و همراه عمه اش به آن دکان رفت. پس از مدتی که جوان کارگری توانا و کارآزموده شده بود و از زرگر هم مزد خوبی می گرفت، تصمیم گرفت به دیدار عمه اش برود و برایش کاری انجام دهد اما پیش از آنکه به آنجا برود بسیار اندیشید که چیزی برای عمه اش به ارمغان ببرد به همین جهت به سوی خانه اش به راه افتاد اما پیش از آنکه به خانه برسد در میان راه دسته گلی یافت؛ جوان هم بدون آنکه توجهی به آن بکند سریع دسته گل را برداشت و راهش را به سوی خانه ی عمه کج کرد. او که انسانی خسیس بود و نمی خواست در این راه پولی خرج کند، همان گل را هدیه ای نیکو دانست و به راهش ادامه داد. پس از مدتی او به در خانه ی عمه رسید و وارد خانه شد. جوان با دیدن عمه گل را در مقابلش گرفت و آنگاه لبخندی بر لبانش نشست اما هنگامی که در چهره ی عمه ی خود خوب نگریست متوجه شد وی رویش را از گل برگردانده و رخسارش حالتی عجیب یافته است. جوان که چنین دید نگاهی به دسته گل انداخت فهمید که در آن موجودات ریز و بسیار زشتی در حال دست و پا زدن هستند و گل های آن به حالتی آشفته و پژمرده درآمده اند.جوان که بسیار شرمنده شده بود به گوشه ای رفت و همان جا نشست و خواست تا سخنی بگوید تا خودش را از شرمندگی درآورد پس بی درنگ گفت:« عمه جان؛ راستش من پیش از آنکه به خانه ی شما بیایم خیال داشتم نخست سری به خاله ی خود بزنم و به آنجا بروم اما شوق دیدار شما راه را بر من بست و این شد که نخست به دیدار شما شتافتم». عمه که بسیار تیزهوش و زیرک بود در حالی که با دسته گل به سمت درب حیاط می رفت رو به جوان کرد و گفت:«خوب بود این را که برای من آوردی برای خاله ات ببری» سپس دسته گل را به بیرون از خانه پرتاب کرد.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
مرغ یک پا دارد
مرغ یک پا دارد
مدت ويدئو : 02:27
بازدید : 2358
مرا به خیر تو امیدی نیست شر مرسان
مرا به خیر تو امیدی نیست شر مرسان
مدت ويدئو : 1:14
بازدید : 126
دهانش بوی شیر می دهد
دهانش بوی شیر می دهد
مدت ويدئو : 02:43
بازدید : 1487
آرد خود را بیخته، «الک» خود را آویخته
آرد خود را بیخته، «الک» خود را آویخته
مدت ويدئو : 01:04
بازدید : 444
مثل کبک سرش را زیر برف کرده
مثل کبک سرش را زیر برف کرده
مدت ويدئو : 02:29
بازدید : 1788
همه ...
باد در فرهنگ مردم هندیجان
باد در فرهنگ مردم هندیجان
مدت پادکست : 5:50
بازدید : 522
هم پیازخورد،هم چوب خورد و هم پول داد
هم پیازخورد،هم چوب خورد و هم پول داد
مدت پادکست : 1:25
بازدید : 487
هر سخن جایی و هر نکته مکانی
هر سخن جایی و هر نکته مکانی
مدت پادکست : 5:36
بازدید : 570
همین آش و همین كاسه
همین آش و همین كاسه
مدت پادکست : 1:13
بازدید : 532
تو نخندی من بخندم
تو نخندی من بخندم
مدت پادکست : 1:20
بازدید : 479
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.