اول چاه را بکن بعد منارش را بدزد

در حال بارگذاری ...پادکست

14 آبان 1398

در گذشته مردمانی در یک شهر به خوبی و خوشی زندگی می کردند؛ این مردمان همیشه در صلح و آشتی بودند و هیچگاه اتحادشان برهم نخورد. روزی از روزها خان بزرگ تصمیم گرفت تا به بیرون شهر برود و ساعاتی برای گردش و خوشگذرانی در بیرون از شهر باشد پس با غلامان خود به سوی دشتی بزرگ و مفرح راهی شد. خان مدت زیادی را در دشت پیاده گام بر می داشت تا اینکه به ناگاه چشمش از دور به مناری بلند افتاد. آن منار چنان بلند و زیبا بود که همگان با دیدن آن شگفت زده شدند. هنگام غروب خان با فکرهایی که در سر داشت و با شادی به شهر خویش بازگشت. هنگامی که خان به میدان شهر رسید مردم برای استقبال از وی به دور میدان جمع شدند. خان که آن همه جمعیت را برای استقبال از خویش دید فرصت را مناسب دانست و به بالای بلندی در میدان رفت و با صدایی بلند و رسا رو به مردم گفت:« می خواهم موضوعی را برایتان بگویم پس بهتر است فردا همگی نزد من بیایید تا با شما سخن بگویم». فردای آن روز آن مردم نزد خان رفتند و خان درباره ی آن مناره بلند و زیبا برای مردم سخن گفت. همگان مشتاق شدند تا آن مناره را از نزدیک ببینند اما در سر خان چیز دیگری می گذشت و وی تصمیم داشت تا با یاری مردم آن منار را از جایش بکند و به سوی شهر خود بیاورد و در جایی برای خود پنهان کند. خان نقشه ی خود را برای مردم باز گفت و مردم با نقشه ی خان موافقت کردند و این چنین بود که نقشه ی خان جامه ی عمل به خود پوشاند و خیلی زود مردم صد رأس اسب توانا را به دور خود گردآوردند و به سوی همان دشت به راه افتادند تا اینکه به آن منار رسیدند. آن منار درحوالی یک روستای کوچک قرار داشت. مردم که ان منار بلند و زیبا را دیدند شگفت زده شدند و همگی دست به کار شدند تا آن منار را از جای بکنند و سوار بر آن اسب ها کنند و به سوی شهر خود ببرند.در این میان پیرمردی دانا که از دور آن مردمان را می دید که به دور منار گرد آمده اند کنجکاو شد تا بداند آن ها چه می خواهند بکنند. وی که ریش سفید آن روستای نزدیک منار بود نزدیک رفت و ماجرا را جویا شد. آن مردم که نمی دانستند وی کیست از داستان بردن و ربودن منار به سوی شهر خود سخن گفتند. پیرمرد که چنین شنید آهی بلند کشید و به فکر فرو رفت سپس عصایش را محکم بر زمین کوبید و با صدایی رسا گفت:« ای دوستان بگویید شما چاهش را کنده اید که اکنون منارش را می دزدید؟» مردم که سخن پیرمرد را شنیدند مدتی به اندیشه فرو رفتند و دانستند که سخن او درست است و آن ها باید نخست چاه را بکنند تا هنگامی که منار را ربودند مدتی آن را دور از چشم دیگران پنهان کنند و سپس از آن بهره گیرند پس آنان سری تکان دادند و به سوی شهر خود بازگشتند.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
نبرد روسها و تبرستان
نبرد روسها و تبرستان
مدت ويدئو : 4:50
بازدید : 194
تواضع امام سجاد علیه السلام
تواضع امام سجاد علیه السلام
مدت ويدئو : 4:23
بازدید : 86
قدر همدیگر را بدانیم
قدر همدیگر را بدانیم
مدت ويدئو : 2:00
بازدید : 30
صدایش صبح بلند می شود
صدایش صبح بلند می شود
مدت ويدئو : 5:00
بازدید : 268
حکایت (کاسه چوبی)
حکایت (کاسه چوبی)
مدت ويدئو : 03:08
بازدید : 329
همه ...
خاطره ای از شهید عبدالرحمان آغازی
خاطره ای از شهید عبدالرحمان آغازی
مدت پادکست : 1:40
بازدید : 308
هرگز نباید رخ دهد
هرگز نباید رخ دهد
مدت پادکست : 1:26
بازدید : 540
باید به سرت بزند
باید به سرت بزند
مدت پادکست : 2:16
بازدید : 550
حکایت امام رضا در کنار کعبه
حکایت امام رضا در کنار کعبه
مدت پادکست : 1:36
بازدید : 254
وعده لباس
وعده لباس
مدت پادکست : 1:46
بازدید : 271
همه ...
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
تعداد تصوير : 12
بازدید : 1456
اپرای هانسل و گرتل
اپرای هانسل و گرتل
تعداد تصوير : 20
بازدید : 1161
دختـر بچـه ی گل فروش
دختـر بچـه ی گل فروش
تعداد تصوير : 1
بازدید : 6578
بقعه پیر تاکستان
بقعه پیر تاکستان
تعداد تصوير : 12
بازدید : 2987
عمل جراحی
عمل جراحی
تعداد تصوير : 1
بازدید : 1670
همه ...