او ادعای خدایی می کرد تو به پیغمبری هم قبولش نداری

در حال بارگذاری ...پادکست

14 آبان 1398

در گذشته مردی ساده دل و فقیر به همراه همسرش زندگی می کرد. مرد فقیر به هر دری می زد تا بتواند اندکی پول به دست آورد. روزی از روزها مرد فقیر در کوچه ها قدم می زد تا اینکه به ناگاه به در خانه ای رسید که گویی در آن جشنی برپا بود. مرد فقیر کنجکاو شد تا بداند در آن خانه چه خبر است و همین که نزدیک درب خانه شد پایش به سنگی بزرگ خورد و ناگهان به داخل خانه وارد شد. صاحب خانه گمان برد که مرد فقیر هم یکی از مهمان ها است پس بلافاصله برای کمک به مرد فقیر به سویش دوید و او را از روی زمین بلند کرد. هنگامی که صاحب خانه به چهره مرد فقیر نگریست دانست که او را نمی شناسد. مرد فقیر با دیدن آن خانه ی باشکوه دهانش بازماند و نمی خواست از آن جا بیرون برود. پس با چهره ای درمانده از صاحب خانه یاری خواست و اندکی پول طلب کرد. صاحب خانه که چنین شنید دست مرد فقیر را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:« پیش از تو مردان زیادی نزد من آمده اند و از من طلب یاری خواستند و من هم به هرکدام از آن ها به اندازه ی سوادشان پول دادم». مرد فقیر با تعجب گفت:« سواد چه ارتباطی به پول دارد؟» مرد توانگر لبخندی زد و گفت:« تو می توانی با اندیشیدن به سوال من پاسخ دهد و هر اندازه که تو سواد داشته باشی پول از من دریافت می کنی». مرد فقیر که سواد زیادی نداشت منتظر ماند تا وی سوالش را مطرح کند. مرد توانگر رو به مرد فقیر کرد و گفت:«اگر نام هرکدام از صد و بیست و چهار هزار پیامبر را بگویی سکه ای به تو خواهم داد». مرد فقیر بسیار اندیشید و نام پیامبرانی چون حضرت یعقوب، موسی، داوود، سلیمان و عیسی و چند تن از پیامبران دیگر را بر زبان آورد اما پس از آن هرچه اندیشید و به مغزش فشار آورد نام پیامبری دیگر به خاطرش نرسید. وی که سکه های طلا شیفته اش کرده بود و نمی توانست از آن ها دل بکند در دل به خود لعنت می فرستاد که چرا بیش از این پیامبری را نمی شناسد پس وی اندکی درنگ کرد و اندیشید و هنگامی که دید نام دیگری که به خاطرش نمی رسد به ناگاه نام فرعون و نمرود و شداد را هم در ردیف پیامبران بر زبان آورد. مرد توانگر چون این نام ها را شنید از تعجب دهانش باز ماند و گفت:« فرعون و دیگر کسانی که تو نام بردی که پیامبر نبودند آخر تو چرا نام ان ها را به عنوان پیامبر به زبان آوردی؟» مرد فقیر گفت:« فرعون و دیگرانی که گفتم ادعای خدایی می کردند آنگاه تو به پیامبری هم قبولشان نداری؟» مرد توانگر که چنین شنید خندید و دانست مرد فقیر برای گرفتن پول این سخنان طنزآمیز را به زبان آورده است پس دلش به رحم آمد کیسه ای طلا به وی بخشید.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
پندی از شیخ انصاری - فرش
پندی از شیخ انصاری - فرش
مدت ويدئو : 01:52
بازدید : 1588
هندی و هندی تر
هندی و هندی تر
مدت ويدئو : 4:00
بازدید : 90
داروغه
داروغه
مدت ويدئو : 05:37
بازدید : 448
غریب قربت
غریب قربت
مدت ويدئو : 5:00
بازدید : 61
گرسنه
گرسنه
مدت ويدئو : 03:55
بازدید : 463
همه ...
نگاه درست
نگاه درست
مدت پادکست : 1:29
بازدید : 384
پیری
پیری
مدت پادکست : 3:37
بازدید : 941
سفره خلیفه
سفره خلیفه
مدت پادکست : 1:48
بازدید : 388
داستان بهار
داستان بهار
مدت پادکست : 3:59
بازدید : 1500
سه پند لقمان به فرزندش
سه پند لقمان به فرزندش
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 86
همه ...
بقعه پیر تاکستان
بقعه پیر تاکستان
تعداد تصوير : 12
بازدید : 3109
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
تعداد تصوير : 12
بازدید : 1736
دختـر بچـه ی گل فروش
دختـر بچـه ی گل فروش
تعداد تصوير : 1
بازدید : 6870
اپرای هانسل و گرتل
اپرای هانسل و گرتل
تعداد تصوير : 20
بازدید : 1276
عمل جراحی
عمل جراحی
تعداد تصوير : 1
بازدید : 1764
همه ...