هم دزدی و هم دروغگو

در حال بارگذاری ...پادکست

15 مهر 1398

در گذشته مردی بازرگان به همراه همسر و دخترش زندگی می کرد. بازرگان که پیر شده بود و یارای کارکردن نداشت ناگزیر شد تا دکانش را بفروشد تا بتواند با پول آن روزگار سپری کنند اما دیری نگذشت که آن پول هم به پایان رسید و بازرگان مجبور شد کم کم وسایل خانه اش را بفروشد و چنین بود که پس از مدت زمانی نیمی از وسایل خانه به فروش رفت و بعد هم خانه از وسایل تهی شد. دختر هم که از این وضع ناراحت بود، هر روز و هر شب به پدرش غر می زد. تا اینکه روزی از روزها بازرگان از ناراحتی بی حال شد و بر زمین افتاد. همسرش که وی را در آن حال دید بر سر کوفت و از ناله های او همسایگان با خبر شدند و برای کمک رساندن به او راهی خانه اش دند و بازرگان را به خانه ی طبیب بردند. دختر جوان که تنها در خانه بود بسیار غمگین و ناراحت شد و به حال پدرش می اندیشید. او آن چنان غرق در خیالاتش بود که متوجه باز ماندن درب خانه نشد و درب همانگونه باز بود. وی با خود می گفت:« پدر پیرم بیمار بو و من همچون نمکی بر زخمش بودم. من نباید با وی چنین می کردم و نباید به او غر می زدم. به خودم قول می دهم اگر پدرم سالم به خانه بازگردد دیگر وی را با سخنانم آزار نخواهم داد. اکنون پیش از آن که آن ها بازگردند غذایی خوشمزه برای پپدرم بپزم تا اینکه شاید با خوردن آن مرا ببخشد». دختر این را گفت و به آشپزخانه رفت و مشغول غذا پختن شد. در این میان دزدی بیرون از خانه ی بازرگان به انتظار نشسته بود تا هوا تاریک شود زیرا هنگامی که همسایگان بازرگان را به خانه طبیب می بردند آن ها را دیده بود و فکر می کرد کسی در خانه نیست. دزد با خود گمان می کرد وقتی وارد خانه شود می تواند مقدار زیادی پول و گوهر گرانبها به دست آورد زیرا می دانست که آن جا خانه ی بازرگانی پیر است بی آن که بداند وی دیگر آهی در بساط ندارد. ساعتی بعد که هوا تاریک شد، دزد با دقت فراوان وارد خانه ی بازرگان شد و درب خانه را پشت سرش بست. با شنیدن صدای بسته شدن درب، دختر جوان گمان برد پدر و مادرش به خانه برگشتند پس شتاب به سمت حیاط دوید، اما هنگامی که به آن جا رسید دزد را در برابرش دید. دزد با شتاب دستان دختر را بست و وی را در گوشه ای از خانه انداخت. سپس برای آن که دختر را بترساند تا از وی خطایی سر نزند به وی گفت:« دخترجان، گمان نکن من از بودن تو در خانه هراسی دارم. تا کنون نه کسی توانسته از دست من فرار کند و نه توانسته مرا بترساند. زیرا من در هر گوشه دوستانی دارم و هرگاه از آن ها بخواهم به یاریم می آیند». دزد این را گفت و در خانه به دنبال زر و گوهر می گشت اما چیزی نیافت. پس در گوشه ای نشست و از نبودن پول و گوهر در خانه شکایت می کرد و بر بخت بد خود نفرین می فرستاد. او همچنان برای دختر از خود و شجاعت هایش می گفت که به ناگاه بادی وزید و درب آشپزخانه با صدایی بلند در هم کوبیده شد. دزد که صدا را شنید گمان برد بازرگان و همسایگان به خانه بازگشتند پس بی درنگ به سمت حیاط شتافت و از خانه بیرون رفت. دختر که دزد را در آن حال دید پشت سر او و در جلوی درب خانه ایستاد و در حالی دزد در حال گریز بود با صدایی بلند فریاد زد:« آهای مرد، پیداست که هم دزدی و هم دروغگو». آن گاه به خانه برگشت و درب را بست و به دزد و حرف هایش خندید.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
شارژر راز شب زنده داری
شارژر راز شب زنده داری
مدت ويدئو : 3:42
بازدید : 346
ارثیه
ارثیه
مدت ويدئو : 2:50
بازدید : 265
خرگوش با هوش
خرگوش با هوش
مدت ويدئو : 4:58
بازدید : 74
حق الناس
حق الناس
مدت ويدئو : 02:20
بازدید : 976
تندیس برای میشل
تندیس برای میشل
مدت ويدئو : 03:40
بازدید : 345
همه ...
عدالت
عدالت
مدت پادکست : 1:41
بازدید : 428
تازه مسلمان
تازه مسلمان
مدت پادکست : 3:26
بازدید : 574
آزمون مدیران با قلیان
آزمون مدیران با قلیان
مدت پادکست : 1:42
بازدید : 621
داستانک این نیز بگذرد
داستانک این نیز بگذرد
مدت پادکست : 1:51
بازدید : 503
داستانك حاتم طائی
داستانك حاتم طائی
مدت پادکست : 2:16
بازدید : 774
همه ...
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
کاریکاتور فقر و ریشه کنی فقر
تعداد تصوير : 12
بازدید : 1736
اپرای هانسل و گرتل
اپرای هانسل و گرتل
تعداد تصوير : 20
بازدید : 1275
بقعه پیر تاکستان
بقعه پیر تاکستان
تعداد تصوير : 12
بازدید : 3108
دختـر بچـه ی گل فروش
دختـر بچـه ی گل فروش
تعداد تصوير : 1
بازدید : 6868
عمل جراحی
عمل جراحی
تعداد تصوير : 1
بازدید : 1764
همه ...