علی بونه گیر

در حال بارگذاری ...پادکست
8.7

15 مهر 1398

ضرب المثل علی بونه گیر برای کسانی به کار می رود که برای هرکاری ایراد می گیرند و چون ایراد رفع شد ایراد دیگری می گیرند. در گذشته در شهری امام زاده ای بود که مردم برای زیارت به آن جا می رفتند. روزی زن جوانی که برای زیارت به آنجا رفته بود متوجه سه زن بینی بریده شد که در آنجا نشسته بودند و درد دل می کردند پس نزد آن ها رفت و علت را پرسید. آن ها هم گفتند هر کدام از ما زمانی همسر علی بونه گیر بودیم و او قبل از ازدواج با ما شرط می کرد که اگر بتواند از ما بهانه بگیرد دماغ ما را می برد و ما را طلاق می دهد. زن جوان که یک سالی بود شوهرش را از دست داده بود تحت تاثیر سخنان آن سه زن قرار گرفت و گفت من حاضرم انتقام شما را از او بگیرم پس با او ازدواج خواهم کرد و کاری می کنم تا او از این شهر فرار کند. زن ها شاد شدند گفتند اگر چنین بکنی و انتقام ما را از او بگیری ما هم برای تو دعای خیر می کنیم. پس زن به عقد علی بونه گیر درآمد ولی قبل از آن علی بونه گیر با زن شرط کرد که اگر بتواند از زن بهانه بگیرد آن گاه حق دارد بینی او را ببرد و او را طلاق دهد و زن هم به او اطلاع داد که نازا است و او نباید در این مورد از وی بهانه بگیرد. علی قبول کرد ولی به زن گفت اگر من بچه بخواهم چه؟ زن هم در پاسخ به او گفت:« خدا بزرگ است؛ حالا من نازا هستم اما تو که چنین نیستی پس کاری می کنیم که خودت بچه ای بیاوری». علی خندید ولی نتوانست بفهمد زن برای او چه نقشه ای دارد. پس از مدتی که علی از زنش سیر شد بهانه گیری را شروع کرد اما زن هیچ راه بهانه ای برای او باقی نمی گذاشت. روزی علی به زن پیغام داد که امشب مهمان دارم پس غذای مناسبی تهیه کن تا جلوی مهمان ها رو سفید باشم. زن هم انواع غذاها را آماده کرد و همه ی احتمالات را بررسی کرد. هنگام شب وقتی مهمان ها آمدند علی آقا شروع به بهانه گیری از غذاها کرد و زن هم که هر احتمالی را بررسی کرده بود هیچ راه بهانه ای برای علی نگذاشته بود و هر آنچه را علی بهانه می گرفت زن آن غذا را می آورد و جلویش می گذاشت.علی آقا که شکست خورده بود به گوشه ای از اتاق رفت و در بسترش خوابید و از ناراحتی چند روزی در بسترش ماند. زن هم که منتظر این لحظه بود در بیرون از خانه چو انداخت که علی بونه گیر حامله است و به همین سبب نمی تواند از خانه بیرون بیاید و به سرکار رود. این خبر در کل شهر پیچید و علی هم از این خبر آگاه شده بود پس بعد از آن دیگر روی رفتن به بیرون از خانه را نداشت و چندین ماه درخانه ماند. روزی از روزها زن مسایه زایمان کرد و همسر علی به خانه ی همسایه رفت و از آن ها خواهش کرد برای ساعتی بچه را به او قرض بدهند و بچه را از آن ها گرفت و به خانه آورد و نوزاد را در رخت خواب علی قرار داد. علی که از همه جا بی خبر بود با صدای بچه بیدار شد و با تعجب به بچه نگاه می کرد. زن هم نزد علی آمد و گفت:« قدمش مبارک باشد؛ نگفتم اگر خدا بخواهد خودت بچه می آوری؟» پس زن با صدای بلند و هلهله به کوچه و بازار رفت و به آشنایان شوهرش گفت بیایید که علی فارغ شده است. همگان به خانه ی علی آمدند و به او و نوزادی که در رخت خوابش بود نگاه می کردند. علی هم که از زنش شکست خورده بود و دیگر روی ماندن در آن شهر را نداشت تصمیم گرفت از آن شهر برود.


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
جگرشیر نداری سفر عشق مرو
جگرشیر نداری سفر عشق مرو
مدت ويدئو : 1:20
بازدید : 412
حالا من میو
حالا من میو
مدت ويدئو : 02:50
بازدید : 1497
تش و چاله
تش و چاله
مدت ويدئو : 03:16
بازدید : 611
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
نو که میاد به بازار،کهنه می شه دل آزار
مدت ويدئو : 02:55
بازدید : 4350
همه ...
چرخ بازیگر ...
چرخ بازیگر ...
مدت پادکست : 2:25
بازدید : 462
ماست ها را کیسه کرد
ماست ها را کیسه کرد
مدت پادکست : 12:41
بازدید : 625
اگر او خر نبودی پیش بیطار نرفتی
اگر او خر نبودی پیش بیطار نرفتی
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 74
اگر من منم،پس کو کدوی گردنم؟
اگر من منم،پس کو کدوی گردنم؟
مدت پادکست : 2:07
بازدید : 1003
اصل موضوع
اصل موضوع
مدت پادکست : 5:56
بازدید : 166
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.