پدر گدایم را نگو تا پدر شاهت را نگویم

در حال بارگذاری ...پادکست
50

15 مهر 1398

در گذشته مردی پیر به همراه پسر جوانش زندگی می کرد. روزی از روزها پدر بقچه ای کوچک را به دستش گرفت و به سوی زمین کشاورزی اش به راه افتاد. او هنگامی که به آن جا رسید بسیار کار کرد تا اینکه بی حال بر روی زمین افتاد، پسر که پدر را دید وی را بر دوشش گذاشت و به سوی خانه ی طبیب به راه افتاد اما در طول راه پیش از آنکه به خانه ی طبیب برسد پدر با اندک جانی که برایش مانده بود در گوش پسرش چنین گفت:« پسرم هنگامی که به خانه بازگشتی هر آنچه درون صندوقچه ام هست را بردار، زیرا من آن اندک پول را برای تو جمع کرده بودم». پیرمرد این را گفت و آرام جان سپرد. روزهای بسیاری گذشت تا اینکه روزی پسر به سوی صندوقچه ای که پدرش گفته بود رفت و پول ها و طلاهایی را که پدرش در طول تمام سال های زندگی اش برای پسرش پس انداز کرده بود را برداشت. پسر با شتاب به سوی بازار رفت و دکانی کوچک را در آن جا یافت و همان را خرید و خیلی زود با باقی پولش کالاهایی خرید و داخل مغازه اش ریخت و همان جا سرگرم کسب و کار شد. درست کنار دکان جوان، دکان بازرگانی ثروتمند بود که نیمی از حجره های بازار به وی تعلق داشت. پسر جوان پس از مدتی توانست سود خوبی از خرید و فروش کالاهایش به دست آورد و همین امر سبب شد تا بازرگان ثروتمند به وی حسادت کند. روزی از روزها جوان از دکانش برای انجام کاری بیرون رفت و آن جا را به نوکر خویش سپرد. در این هنگام بازرگان حسود وقت را برای به هم زدن کار و کاسبی آن مرد مناسب دید پس یکی از غلامانش را به سوی دکان جوان فرستاد و به وی سپرد تا مزاحم نوکر که داخل دکان بود بشود و اندکی مغازه شان را بر هم بریزد. غلام همان را کرد که اربابش گفته بود. پس از دقایقی دعوای شدیدی بین نوکر و غلام شکل گرفت در این میان مرد جوان از راه رسید و آن دو را از یکدیگر جدا کرد. بازرگان که چنین دید از دکانش بیرون آمد و رو به مرد جوان گفت:« تو که باشی که بر سر غلام ویژه ی من فریاد می کشی؟» جوان که بسیار آرام و مؤدب بود سرش را پایین انداخت و داخل حجره اش شد اما این متانت او بازرگان را بیشتر خشمگین کرد پس با شتاب ارد دکان جوان شد و شروع به فریاد کشیدن و دشنام دادن کرد. اما جوان همچنان سخن نمی گفت تا ینکه بازرگان گفت:« اصلا تو گدازاده که هستی که برای خود نوکر می آوری؟ تو که پدر و پدربزرگت خودشان نوکر بودند. این که شغل دیرین پدرت بود». جوان که چنین شنید سخت خشمگین شد و گفت:« هر چه درباره ی پدرم بگویی در برابر به پدرت خواهم گفت زیرا پدر هرکس برایش باارزش و محترم است». بازرگان که چنین شنید با صدایی بلند گفت:« اصلا تو می دانی پدر من کیست؟ پدر من صاحب نیمی از این بازار بوده و او را همگان امیر می نامیدند زیرا پدرش حاکم این شهر بوده است». جوان پوزخندی زد و گفت:« هرکه می خواهد باشد، بهتر است تو پدر فقیرم را نگویی تا من هم پدر امیرت را نگویم».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
سنگ مفت،گنجشک مفت
سنگ مفت،گنجشک مفت
مدت ويدئو : 02:57
بازدید : 597
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
مدت ويدئو : 01:38
بازدید : 1089
کسی که با وقار باشد
کسی که با وقار باشد
مدت ويدئو : 03:20
بازدید : 1036
آینه هر چه دید فراموش کند
آینه هر چه دید فراموش کند
مدت ويدئو : 1:08
بازدید : 31
همه ...
گربه رقصانی
گربه رقصانی
مدت پادکست : 5:57
بازدید : 99
سگ زرد برادر شغاله
سگ زرد برادر شغاله
مدت پادکست : 0:52
بازدید : 519
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 67
جوانی کجایی که یادت بخیر
جوانی کجایی که یادت بخیر
مدت پادکست : 3:10
بازدید : 333
نیش عقرب نه از ره کین است
نیش عقرب نه از ره کین است
مدت پادکست : 1:51
بازدید : 594
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.