یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش

در حال بارگذاری ...پادکست

06 شهريور 1398

در گذشته جوانی جویای نام زندگی می کرد. جوان که بسیار دوست می داشت نام و آوازه اش همه جا بپیچد و همه او را بشناسند، در هر جا که می دید عده ای گرد هم آمده اند و سخن می گویند بی تعارف داخل جمع می رفت و بی هیچ درخواستی سخنان دیگران را قطع می کرد و خود سرگرم سخن گفتن می شد. در شبی از شب ها هنگامی که جوان در خیابان ها گام برمی داشت، دستی بر شانه اش احساس کرد. جوان همین که رخ برگرداند چهره ی دوست قدیمی اش را دید که پس از چند ماه از سفر بازگشته بود. دوست جوان که برخلاف وی مردی دانا بود برای کسب دانش مدتی را در سفر بود و تازه به شهر خودش بازگشته بود. دوست از احوال وی جویا شد که جوان گفت:« می دانی دوست من، هنوز هم مانند گذشته من در مجلس های بسیار می روم و سخنان پرمایه به جمع می گویم». دوست جوان که او را به خوبی می شناخت و از طرفی نمی خواست دوستش دچار ناراحتی شود رو به او کرد و با ملایمت گفت:« اگر نکته ای را می دانی و بر درست بودنش اطمینان داری آن را بر زبان آور در غیر این صورت خاموش باش چون آن که می داند بیان می کند و عزیز می شود و ان کس که نمی داند اگر بیان کند رسوا خواهد شد». آن شب نیز گذشت و دوباره از فردای آن روز جوان نادان در هر کوی و برزن مشغول سخنرانی و گزافه گویی می شد تا اینکه روزی از روزها فهمید که در مکتبی بزرگ مجلس ذرسی است و دانایان و سخندانان بسیاری گرد هم آمده اند. جوان که خود را جزو آن دسته از دانشمندان و سخندانان برجسته می دانست بی هیچ درخواست و دعوتی به سوی مکتب به راه افتاد. همچنین دوست دانایش توسط یکی از استادان آن جا به آن مجلس دعوت شده بود. ساعتی گذشت و جوان نادان به میان مجلس رفت و نشست سپس شروع به یاوه گویی و سخن گفتن از ماهی و صید آن کرد. جایی که همه از عرفان و حکمت می گفتند او از صید ماهی سخن می گفت. ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوست جوان با خود گفت:« خیر او در این است که یک بار رسوایش کنم تا از خواب غفلت بیدار شود». دوست حوان به یکباره میان سخنان دوستش پرید و گفت:« ما که نمی دانستیم تو از صید ماهی و ماهی گیری سر در می آوری اما اگر چنین است لطفی بکن و از سر ماهی بگو چه نشانی دارد؟» جوان پس از کمی درنگ گفت:« بر سر ماهی دو برآمدگی است که در واقع زینت او محسوب می شود و نمی توان آن را مانند شاخ شتر، شاخ دانست». حاضران که این سخن جوان را شنیدند شروع به خندیدن کردند سپس دوست جوان با صدای بلند به او گفت:« من می دانستم تو ماهی را نمی شناسی اما اکنون پیداست که تو شتر را هم از گاو تشخیص نمی دهی. ای دوست من چه نیکوست همیشه ای را از من داشته باشی که یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش».


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
عقل سالم در بدن سالم است
عقل سالم در بدن سالم است
مدت ويدئو : 01:01
بازدید : 1285
آب زیر كاه
آب زیر كاه
مدت ويدئو : 01:40
بازدید : 556
خر ما از کره گی دم نداشت
خر ما از کره گی دم نداشت
مدت ويدئو : 04:18
بازدید : 528
سفیل و وریو شدن
سفیل و وریو شدن
مدت ويدئو : 4:13
بازدید : 150
ضرب المثل پهلوان پنبه
ضرب المثل پهلوان پنبه
مدت ويدئو : 01:43
بازدید : 402
همه ...
سواره از حال پیاده خبر نداره
سواره از حال پیاده خبر نداره
مدت پادکست : 3:13
بازدید : 4512
صد تومان را می دم که بچه ام ...
صد تومان را می دم که بچه ام ...
مدت پادکست : 5:55
بازدید : 452
اوزده خالا...
اوزده خالا...
مدت پادکست : 5:15
بازدید : 1061
جنگل مولا
جنگل مولا
مدت پادکست : 3:34
بازدید : 768
از کیسه خلیفه بخشیدن
از کیسه خلیفه بخشیدن
مدت پادکست : 4:36
بازدید : 209
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.