صد بار نگفتم نطلب دولت خواجه

در حال بارگذاری ...پادکست

29 خرداد 1398

در روزگاران گذشته در شهری که شاید اکنون نامی از آن هم نباشد مردی زندگی می کرد. این مرد که همسرش به او خواجه یا آقا می گفت در بازار شهر هجره ی کوچکی داشت. خواجه هر روز از بام تا شام به بازار می رفت و در دکان خود سرگرم کار و کاسبی می شد. به این ترتیب چرخ روزگار می چرخید و زندگی ساده ولی خوش و خرم خواجه و خانواده اش ادامه داشت. البته در این میان زن خانه با این که از زندگی خود خرسند بود اما پیوسته آرزو می کرد که کاش همسرش کار و بار بهتری پیدا می کرد. برای همین پیوسته دعا می کرد و چنین می گفت:« خدایا به خواجه ما دولت هنگفتی عطا فرما.» منظور از دولت همان مال و ثروت بود. هرگاه زن چنین آرزویی می کرد خدمتکار پیر خانه در پاسخ زن چنین می گفت:« ای بانو. نطلب دولت خواجه زیرا در آن صورت وای بر من و وای بر تو و وای بر در کوچه.» ولی بانوی خانه از این سخن هیچ نمی فهمید و هرشب و روز همان جمله را بر زبان می آورد. بالاخره همان چیزی که همسر خواجه می خواست شد و خواجه به مال و ثروت هنگفتی رسید. اکنون او در بازار شهر مردی نسبتا بزرگ شده بود. روزی خواجه دوستانش را به خانه اش دعوت کرد. مهمانان آمدند و رفتند ولی یکی از آنان با دیدن درب خانه سری تکان داد و گفت:« ای خواجه اکنون شما مردی بزرگ هستید بنابراین چنین درب کهنه ای برازنده ی خانه ی شما نیست.» خواجه که چنین شنید به اندیشه فرو رفت. به این ترتیب درب کوچک و قدیمی خانه عوض شد و به جای آن دربی بزرگ و نو جاگذاشته شد. اکنون هرگاه خواجه وارد خانه می شد به درب بزرگ خانه نگاه می کرد و با خود می گفت:« به راستی که آن درب زیبنده ی بزرگ مردی چون من نبود زیرا من اکنون وارد مرحله ی جدیدی از زندگی خود شده ام.» و آنگاه به فکر فرو رفت و به یاد کسانی افتاد که به مهمانی آن ها می رفت. در بیشتر آن خانه ها زنانی جوان و زیبا کار می کردند و تنها او بود که خدمتکاری پیر داشت. یک روز خواجه با خدمتکاری جوان وارد خانه شد و خدمتکار پیر را از خانه بیرون کرد. با گذشت هر روز خواجه تغییر بیشتری می کرد. وقتی زن درباره ی رفتار جدید شوهرش شکوه کرد خواجه به او گفت:« ببین من همینم که هستم. اگر نمی توانی با من زندگی کنی از اینجا برو.» و در پی آن کار زن و مرد به جدایی کشید. یک روز زن بینوا در کوچه ای راه می رفت که ناگاه کسی را روبروی خود دید آن شخص خدمتکار پیرش بود. پیرزن پرسید:« بانوی من چه پیش آمده؟» زن شروع به سخن گفتن کرد و هرآنچه به او گذشته بود را برای پیرزن خدمتکار و قدیمی خویش بازگو کرد. پیرزن که چنین شنید آهی کشید و گفت:« من در اندوه تو خود را سهیم می دانم اما یک چیز را نیز نمی توانم فراموش کنم و آن هم آن سخنی بود که روزی به تو گفتم و تو در آن هنگام به آن توجهی نکردی. صدبار نگفتم نطلب دولت خواجه که در آن صورت وای بر من و وای بر تو و و ای بر در کوچه.»


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
هم خدا را می خواهد هم خرما را
هم خدا را می خواهد هم خرما را
مدت ويدئو : 02:25
بازدید : 456
ضرب المثل پهلوان پنبه
ضرب المثل پهلوان پنبه
مدت ويدئو : 01:43
بازدید : 394
دهانش بوی شیر می دهد
دهانش بوی شیر می دهد
مدت ويدئو : 02:43
بازدید : 1456
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
زورش به خر نمی رسید، جل را می كوبید
مدت ويدئو : 01:38
بازدید : 1066
مثل کبک سرش را زیر برف کرده
مثل کبک سرش را زیر برف کرده
مدت ويدئو : 02:29
بازدید : 1730
همه ...
کلاه گذاشتن
کلاه گذاشتن
مدت پادکست : 3:54
بازدید : 581
با همه بله. با من هم بله
با همه بله. با من هم بله
مدت پادکست : 1:45
بازدید : 599
ضرب المثل  سرش را مثل کبک زیر برف کرده
ضرب المثل سرش را مثل کبک زیر برف کرده
مدت پادکست : 3:10
بازدید : 2014
کوه واستی دکلایه ،تادره پورابه.
کوه واستی دکلایه ،تادره پورابه.
مدت پادکست : 4:23
بازدید : 1098
نوشدارو بعد از مرگ سهراب
نوشدارو بعد از مرگ سهراب
مدت پادکست : 3:52
بازدید : 216
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.