درویشی و خرسندی

در حال بارگذاری ...پادکست

29 خرداد 1398

در روزگاران گذشته و در شهری دور کاروانی برای رفتن به شهری دیگر برای سفر و تجارت گرد هم آمدند. در این کاروان بازرگانان بسیاری جمع شده بودند و البته در میانشان مسافران عادی و زن و کودک نیز بودند. پس خیلی زود هرکس سوار بر اسبش و یا شترش شد و کاروان به سوی مقصد مورد نظر به راه افتاد. کاروان همان طور می رفت تا اینکه بالاخره به دشت و بیابانی بزرگ و بی آب و علف رسید. اما در میان مسافران مردی فقیر و بی چیز هم حظور داشت. او که در کنار بازرگانی پیر با پای پیاده قدم می زد با او مشغول سخن گفتن شد. بازرگان پیر که از مرد فقیر بسیار خوشش آمده بود و به وی اعتماد کرده بود دستی بر سر شتر سرخ مویش کشید و در همان حال کیسه ای چرمین و پر از سکه های طلا را از خورجین شتر درآورد و آن را به دست مرد تهی دست داد که با وی همسفر بود و آنگاه به او گفت:« ای مرد بدان که در همین مدت کم تو همسفر خوبی برای من بودی پس خواهشم از تو این است که به اولین شهر و آبادی که رسیدیم با این پول ها گوسفندی برایم بخر و قربانی کن سپس بقیه ی سکه ها را به عنوان مزد خود بردار.» مرد فقیر پس از کمی اندیشه درخواست بازرگان را پذیرفت. مرد فقیر کیسه را گرفت و همین که خواست آن را زیر پیراهن پاره اش پنهان کند ناگهان دید که گرد و خاکی از دامنه ی تپه ی روبرو بلند شد. کاروان سالار که گویی از ساعت ها پیش می دانست این اتفاق خواهد افتاد خیلی زود شمشیرش را بیرون کشید و به عقب قافله رفت و با صدای بلند فریاد زد:« دزدان رسیدند مراقب باشید.» در یک لحظه وحشت و ترس سراسر وجود کاروانیان را فراگرفت. در همین لحظه راهزنان که سوار بر اسب های سیاهی سوار بودند از راه رسیدند و به کاروانیان نزدیک شدند. همه ی دزدان که نیزه های بلندی در دست داشتند کاروان را محاصره کردند رئیس دزدان اسبش را تاخت و به سوی کاروان سالار که شمشیر به دست در انتظار یورش آنان بود رو کرد و گفت:« نیاز نیست در مقابل ما مقاومت کنید زیرا این کار موجب کشته شدن شما می شود.» کاروانیان که چاره ای ندیدند، تسلیم شدند و گذاشتند تا دزدان هر آنچه را که می خواهند بردارند و بروند. در این میان یکی از راهزنان چشمش به مرد فقیر افتاد که راحت و آسوده بر روی ریگ های داغ بیابان نشسته بود و همه را تماشا می کرد. راهزن به وی نزدیک شد و گفت:« مگر تو از ما نمی ترس که چنین آسوده نشسته ای؟» مرد تهی دست گفت:« از چه بترسم؟ نه مالی دارم که شما ببرید و نه کالایی که حسرتش را بخورم.» همین که راهزن خم شد تا جیب های او را بگردد مرد فورا دست در پیراهن خودش کرد و کیسه ی سکه را درآورد و در مقابل پای راهزن انداخت و گفت:« بیا این هم مال یکی از بازرگانان همین کاروان است که به من داده بود تا گوسفندی برایش قربانی کنم. اکنون بردار و برو.» راهزنان پس از آنکه تمام کاروان را گشتند و هرچه داشتند را از آنان گرفتندسوار بر اسب هایشان شدند و در تاریکی شب و در دل بیابان ناپدید شدند. پس از رفتن آنان گریه و شیون بازرگانان و مسافران بلند شد امامرد تهی دست همچنان آرام و بی خیال بر روی ریگ ها نشسته بود و دیگران را می نگریست. در این هنگام جوانی که مأمور رسیدگی و غذا دادن به شتر ها بود نزدیک مرد فقیر رفت و گفت:« تو چرا اینقدر بی خیال و آسوده ای؟ مگر مال تو را دزد نبرده؟ من خودم دیدم کیسه ای از سکه های طلا را به آن ها دادی.» مرد تهی دست خنده ای بلند سرداد و گفت:« چرا برد، خوبم برد. اما بدان که آن کیسه ی پر از سکه از آن من نبود که دلبستگی به آن داشته باشم و مانند این بیچارگان از ازدست رفتنش بگریم. مگر نشنیده ای که می گویند درویشی و دلخوشی؟ بله من بی چیزم و خرسندم.»


يادداشت ها (0 مورد)
براي ثبت نظر و مشاركت در گفتگو ،در سايت ثبت نام نمائيد.
 
نه خانی آمده ، نه خانی رفته است
نه خانی آمده ، نه خانی رفته است
مدت ويدئو : 02:53
بازدید : 473
زردآلو را برای هسته اش می خورم
زردآلو را برای هسته اش می خورم
مدت ويدئو : 05:05
بازدید : 1745
ارزان به علت، گران به حکمت (ضرب المثل)
ارزان به علت، گران به حکمت (ضرب المثل)
مدت ويدئو : 1:19
بازدید : 167
با یک گل بهار نمیشه
با یک گل بهار نمیشه
مدت ويدئو : 01:51
بازدید : 1870
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن
چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن
مدت ويدئو : 05:59
بازدید : 1192
همه ...
با توکل زانوی اشتر ببند
با توکل زانوی اشتر ببند
مدت پادکست : 2:16
بازدید : 646
خلیل امر می کند و جلیل نهی می فرماید
خلیل امر می کند و جلیل نهی می فرماید
مدت پادکست : 4:56
بازدید : 531
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
مدت پادکست : 5:58
بازدید : 74
درختی که ثمر گره سر به زیر بو
درختی که ثمر گره سر به زیر بو
مدت پادکست : 0:21
بازدید : 436
هر چه کنی به خود کنی
هر چه کنی به خود کنی
مدت پادکست : 5:47
بازدید : 908
همه ...
هيچ موردي يافت نشد.